تبليغاتX
ناخدای عاشق شاپرک
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دار د عشق؟ گفتم ای خو اجه عاقل هنری بهتری از این

خواستم از خاطره ها گويم  شايد  از خاطره هاي دور و بلكه هم نزديك و شايد هم از بي خاطره ها كه نه دورند و نه نزديك از همه آن دمها و بازدمهائي كه مرا از روز و شب آگاه نمود و دانستم كه زندگاني چيست؟ و زيستن چيزي جز عشق نيست و نخواهد بود  چون آنچه كه شيخ اجل گفت

نظر به روي تو هر بامداد نوروزيست

شب فراق تو هرگه كه هست يلدائيست

آري حكايت ديدار پرديده و يا نگاه بي نگاه و شايد هم ناديده پر نگاه ,چه فرقي دارد ؟حضور را بايد قدر شمرد كه فراق بسياري آيد حتي در هنگامي كه به نظر آيد كه حضوري هست چون همان فراق يلدا گونه كه گوئي سياهي و شب آن انتهائي ندارد آري خواستم از يلدا گويم همان يلدائي گه گفته اند تولد مهر است اما مهر كه جاودانه تولدي دارد آنگه كه باورش كني و بي مهري چون شب يلدا است تيره و سكوت و سياهي بي كران و تولد مهر است كه يلدا را تبديل به جشني سازد جشني كه در آن همه چيز عاشقانه است ترنمهاي شاعر عاشقي كه  در يلدا مي خواند

كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها

و

تا شدم حلقه به گوش در ميخانه عشق/ هردم آمد غمي از نو ,مبارك بادم

و

عشق ورزم و اميد كه اين فن شريف /چو هنرهاي دگر موجب حرمان نشود

و

بحري بحر عشق و هيچش كرانه نيست / آنجا جز آن كه جان سپرند ,هيچ چاره نيست

اما همه نغمه شاعر عاشق از هجران,حرمان ,غم نيست  كه اصلا غم نيست كه غم عشق را غم نبايد دانست چون آن هنگام كه از نسيمش گويد

اي نسيم سحر آرامگه يار كجاست / منزل آن مه و عاشق كش و عيار كجاست

و

خوش خبر باشي اي نسيم شمال / كه به ما مي رسد هواي وصال

آري عاشق شاعر چه زيبا گفته است از عشق و از بي ريائي و از بي تزويري

حافظامي خور و رندي كن و شاد باش ولي / دام تزوير مزن چون ديگران قرآن

و چه دردي است اين تزوير و چه بي درمان رنجي تحمل دوروئي  بايد باشد ؟آري ترانه هاي خواجه شيرين است از عشق گفتن هايش از باور هايش از  عشق و نسيم و سحرش  , سحر ؟آري چنينت گفت ما را

اندكي صبر سحر نزديك است

اندكي صبر سحر نزديك است

حكايت يلدا همان داستان اميد است قصه ايمان به پاكي ها و نبردي كه در آن اهورائي بر اهريمن چيره خواهد شد و حكايت

“ديو چو بيرون رو د و فرشته در آيد”

قصه اي ديگري را خواهد گفت تا بگويد تاريك ترين لحظه هاي شب همان آغاز سحر است و چنين است كه يلدا  راسور و جشني گيريم در كنار سيب سرخ , انار قرمز كه حكايت رنگ قرمز عشق را دارد قصه هاي مادر بزرگ كه حكايت پيروزي هاي زيبائي بر زشتي , پاكي بر پليدي ,عشق بر نفرت ,شجاعت را بر نفرت … گفته است آري يلدا همان حكايت دور شدن از مشكلها است و رسيدن به عشق با تمامي باوري كه به آن وجود دارد و اين باور حالي سازد كه خواجه گويد

شب تاريك و بيم موج ,گردابي چنين حايل/كجا دانند حال ما سبك باران ساحل ها

آري كجا دانند حكايت عاشقي را ؟ كجا فهمند قصه دلدادگي را ؟ كجا توانند جويند آن ايماني كه شجاعت و تهوري سازد كه زنان و مردان و دختران و پسران و پير زن و پير مرد  دلاوري چون دلاوران ايران زمين را توانند كه در پهنه تاريخ بوجود آورند آري همان هائي كه باور عشق را قبول كردن به درياي عشق زدند و خون خود را كه به قرمز انار و سيب شبهاي يلدايشان بود و گرمايش داغ تر از كرسي هاي شب هاي طولاني يلدا نثار خاك ايران زمين كردند تا شب چره و آجيل مشكل گشاي اين روزها را سازند كه  فرزندان آنها به يادشان بيافتند و باور كنند اگر ايمان باشد و اميد باشد مشكلات را چون آجيل شيرين امشب توان تحمل و به پايان رساند آري حكايت عشق و مهر و يلدا  بوده و هست و تا كه ايراني هست ادامه خواهد داشت تا فرياد ايراني بر آيد كه

بر آي اي صبح مشتاقان اگر هنگام روز آمد/ كه بگرفت اين يلدا ملال از ماه و پروينم

آري يلدا عاشقانه تاريك نيست و شب نيست و عشق است و حافظ است و انار است و سيب سرخ است و شادماني و اميدي كه بهر حكايتها آيد و همه ما را نويد دهد

اندكي صبر سحر نزديك است

يلداي همگان شادمانه و پر اميد و سراسر از عشق

/tourajatef@hotmail.com/wwwlonelyseaman.wordpress.com

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 11:49  توسط تورج عاطف  | 

دیده در صبح رخ دوست ز هم وا کردیم
چهره در اینه پاک تماشا کردیم
بزمی آراسته کردیم ز رزم آرایان
وندر آن حلقه به صد غلغله غوغا کردیم
ننشستیم و گرفتیم به کف دامن دوست
آنک از دوست همه دوست تمناکردیم
سرو آزاد که از باد خزان خم شده بود
با بهار نفس بر شده بالا کردیم
بس نهادیم من خویش چو دل در بر هم
خانه عشق بنا ز آب و گل ما کردیم
بوسه دادیم و گرفتیم پس پرده اشک
زر اندیشه کلید در دل ها کردیم
سوگ سهراب کشیدیم ز شهنامه برون
چون به داروی خرد درد مداوا کردیم
تن رهانیده ز هر بند به شکرانه وصل
همه ای آزادی نام تو آوا کردیم
می شکفتیم ز شادی به برای غنچه باغ
آنچه می خواست دل تنگ تو آنجا کردیم
سرنگون تا شود آن درگه بیداد ایین
ما سراپرده ای از داد مهیا کردیم
روزها در گره زلف تو ما ر طی شد
تا برون رفت خوشی زین شب یلدا کردیم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 11:48  توسط تورج عاطف  | 

پسرك خسته شده است رو به سوي ناخدا مي كند و مي گويد

-         خسته ام ناخدا! ديگر نمي توانم بار غم ديگري را بر دوش كشم و اين گونه است كه تلخ گويم و رو به آن كه معشوق ديروز بود قاطعانه ايستم و گويمش كه, بهر بار غم است كه به كلبه تنهائي هايم پاي گذاشته اي

ناخدا لبخند زند و باز به ياد جوانيش مي افتد و او را گويد

-         عاشق بي بهانه باش

پسرك مي گويد

-ناخدا بوده ام اما ديگر توان بي بهانه عاشقي را ندارم

مرد دريا به او مي نگرد و گفت

-         ترا گويم ” عاشق بي بهانه باش ” نه آن كه حامل غمهايش باشي

پسرك نگاهش مي كند و ناخدا به سخن در مي آيد

-         سالهاي دور پسركي از سرزمين شهرزاد قصه گو رو به سرزميني مهاجرت كرد كه مي گفتند كه وادي شيريني و شكولات است ولي هواي ابري و قهر دائمي آفتاب به گونه اي مردمان آن ديار را سردساخته بود كه حتي مهر را از ياد برده بودند و چنين بود كه پسرك عاشق شيرين و فرهاد,ويس و رامين,بيژن و منيژه,زال و رودابه,سياووش و فرنگيس .. و هزاران قصه عاشقانه پارسي دلش يخ زد نه زبي عشقي كه از ندادن عشق و چنين بود كه به دنبال چشمي مي گشت كه عاشقانه باشد اما هرچه گشت كمتر بيافت تا اين كه روزي راز را دانست او بايد چشم عاشق مي داشت كه اگر چنين نباشد هيچ نگاه پرمهري  و بي بهانه به او نخواهد  نگريست زيرا نگاهي كه گريستن را از ياد برد هيچگاه نخواهد نگريست و اين بود كه پسرك نگاه كرد تا اين كه نگاه عاشقش سر انجام يافت محبوبي را كه از دور ترين ديار قاره سبز به سر زمين بي مهر شكولاتها آمده بود دخترك عاشق پرده اعجاب بود او سينما را مشق مي كرد و پسرك كه محبوب را چنين ديد خود عاشق سينما شد كه عشق به سينما نه زبهر عشق تصاوير متحرك كه بهر اميد به تحرك قلبي بود كه بتپد  و به پسرك نگاه ديگري كند روزها گذشت و بي مهري هم به جان پسرك و هم به چشمهاي محبوب سخت چسبيده بود زمستان فرا مي رسيد جشن بزرگ سرزمين غريبه ها بود پسرك از ديار نوروز و بهار بود و حال مي خواست كه عشق و گرما را در روزهاي زمستاني تجربه كند رو به سمت بازار رفت و هديه اي براي دخترك خريد  تحفه يك مجسمه  طلائي گونه بود همان كه در بزرگ نمايشي به بزرگان سينما مي دهد نامش اسكار است و مجسمه اسكار گونه براي پسرك معناي  تقديم عشق به معشوقي بود كه عشقش سينما  غير قابل انكار بود فصل تعطيلات فرا رسيد و پسرك هديه را به دخترك دادو دخترك لبخندي سرد تحويل او دادو رهسپار ديار خود شد روزها گذشت و پسرك در انتظار يار ماند و سرانجام روزي او بازگشت و براي پسرك تحفه اي آورد هديه  شروع سال زمستاني دخترك, تصويري از خودش و ياري كه براي ادامه زيستنش انتخاب كرده, و آن مجسمه تصنعي اسكار بود و پسرك دلش شكست خشمگين شد اما هنگامي كه به لبخند يار نگريست شاد شد بهر او كه يارش را يافته است و عشق بي بهانه را براي نخستين بار تجربه كرد و اين گونه بود كه  سالها چشمهاي عاشقش را نگاه داشت حتي اگر معشوقان زندگيش به او سخت بي مهري كردند و دلش را شكستند ..

ناخدا نگاهي به پسرك امروز كه ياد آور آن پسرك سرزمين شكولاتها ديروز  بود به دقت كرد و ادامه داد

-دنيا پر از مدعيان است همان آنهائي كه مي گويند از نزديكي و نزديك تر شدن ها و همان آدمهائي كه در لابه لاي كتابها و حرفها و مجالس و منبرهاي مختلف از عشق و انسانيت و وفا و مهر سخن گويند همان هائي كه قضاوت را نهي مي دانند اما به دمي ,سخت به راي مي نشينند  و محكوم نمايند همان هائي كه پشت لبخند شان  يك دنيا ريا و نفرت و تمسخر را پنهان كرده اند همان هائي كه مي خواهند خود را مغرور بدانند اما چون شكولاتهاي سرزمين بي آفتاب قيمتي ندارند مي داني  شكولات شيرين است اما آب شدنش در مقابل آفتاب قدرش را بالا مي برد؟ و اين همان رازي است كه مردمان سرزمين بي مهر نمي دانستند حكايت اين مدعيان نيز چنين است شيرين زبان و پر پند و پر ادعايند اما مهري ندارند مهري كه مي تواند همه ناپاكي ها و غرور و ادعا ها را پاك كند پس با تو است كه بسنجي كه چگونه باشي عشق بورز نه ز دردي كه معشوق به تو دهد كه از براي درماني است كه معشوق گيرد شايد نبايد سعي كني كه همواره درمان باشي گاه سكوت خود درماني مي شود نه براي يار بي وفا كه بهر خود دل درد مندت  پس بي بهانه عشق بورز و ياد گير كه تو كوله باري از غمهاي ديگران را نبايد حمل كني و غمگين ز مدعيان مباش زيرا كه حافظ   دلداده پندمان داد

با مدعي مگوئيد اسرار عشق و مستي / تا بي خبر بميرد در درد خود پرستي

www.lonelyseaman.wordpress.com/tourajatef@hotmail.com

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 12:10  توسط تورج عاطف  | 

صدائي مي شنود

جيرينگ , جيرنگ

صداي زنجير است زنجيري كه او را به وادي محبوب مي برد چشمهايش را باز مي كند نگاهي به اطراف مي افكند اما هيچ چيز جز سكوت و تاريكي نمه شب نمي يابد  لبخندي مي زند و سعي دارد كه به شيرين خلسه شبانگاهي باز گردد و باز مي شنود

جيرينگ,جيرينگ

اين بار هوشيار تر است مي داند كه صداي زنجير تنها وهمي شيرين است آري رويائي ز ياري كه هيچگاه نبوده و نخواهد بود

چشمها را بار ديگر مي بندد پرنده خواب فرار كرده و از اين رو بر مي خيزد سوي آشنا رود پنجره روبه رو همان چهار ضلعي كه هم تابلوي واقعيت برون و خيابان خلوت شب  را به تصوير مي كشد و هم آن كه او را به روياها مي برد. تصميم با او است مي تواند خيره شود و سفر آغاز مي گردد و تصاوير آيند و شيرين و زيبا و روشن و خاطره هاي ناخاطره و يادگاريها پرياد, چه تفاوت دارد مهم اين است كه او مي تواند در مراقبه اي چنين زيبا آنها را ببيند و بسنجد و بيانديشد …بسنجد ؟ بيانديشد ؟ نه در بين اين خاطره ها هيچ سنجش و حسابي وجود ندارد  و انديشه ؟ نه انديشه نيز حضور ندارد  فقط خويشتن است خلوصي ز خويشتن آنجا كه مرز او و ايزد مي باشد و ديگر هيچ  ايستگاهي وجود ندارد او نمي خواهد كه قضاوت كند خاطره هاي پر خاطره و يا ياد آوري آن چيز هائي كه هيچگاه رخ نداد و نخواهد داد, همه بايد در گنج رازهاي سينه مخفي شوند دوست ندارد به زنجيرهاي قضاوت متوسل شود نگاهي به بي مهري ها نمي كند دوست ندارد كه قضاوت شود و از اين رو قضاوت نمي كند حتي اگر درد كشيده باشد و مورد بي مهري قرار گفته باشد و يا اين كه حتي حرمت دوستي كه هيچ حرمت خود حرمت نگاه داشته نشده باشد حرفها بسيارند زنجير هاي بد ذهن كه او را رنجانده است رنجشي ز يك پيامي كوتاه كه مي داند فرستنده نمي داند كه چه نگاشته است و شايد هم مي دانسته ارزش او براي فرستنده همين بوده است كلمات زيبا گاه مي توانند چه توهيني كنند دندانهايش بر هم فشرده مي شود كه به يك باره باز از زنجير بيرون آيد و به ياد پند ناخداي درون افتاد

-         رهايش كن  اين خلسه نامطبوع را زنجير آن افكار مال تو نبايد باشد اگر لايق دوستي ترا ندانستند اگر يك سپاس گذاري اين همه سخت است اگر قضاوت بر روي تو بر اساس چند كلمه و متني حقير از دست نوشته هايت باشد بگذار تا بگذرد و زنجير افكار را از ذهنت پاك كن  و پند خواجه را شنو كه گفت

من اگر نيكم و گر بد  تو برو خود را باش/ هركسي آن درود عاقبت كه كشت

تو اگر دوزخي هستي باش گر بي اطلاع هستي باز هم باش گر بي مهري كردي بخشش خواه گر مهر ورزيدي بهر مهر باش

بگذار كه بگذرد  گردش روزگار /كه هر كس رسد به ثواب و جزايش ,بدان

و تو آرزوي جزا نكن در پي ثواب نيز مباش و به زنجير خيال شيرين خود دلبند و زنجيرهاي ذهن مكاري كه به تو خشم و نفرت و آه و افسوس دهد را رها نما كه خيام بگفت

تا كي زنم بر روي درياها خشت/ بيزار شدم ز بت پرستان كنشت

خيام كه گفته بود دوز خي خواهد بود/ كي رفت به دوزخ و كي آمده زبهشت

روزگار مناديان اخلاق و اكرام زياد دارد حكايت ناصحان و پندهنگان جعلي بسيار است و هر دم و باز دم بايد سپاس گفت يزدان را كه حافظ را خلق كرد كه چنين شيرين ما را پند داد

واعظان كين جلوه در محراب و منبر مي كنند/ چون به خلوت مي روند آن كار دگر مي كنند

تو بايد خود باشي گر نيك كردي بايد ميكردي زيرا انساني كه انسان بودنت بهر انديشه پاك و كردار نيك و گفتار خوش بايد باشد و اگر بد كردي باز يزدان ترا راهنمائي كند پس بگذر ز آنچه كردند و گفتند و انديشيدند هر كسي جامي  است و هروجود ظرفيتي دارد بگذر و به زنجير رويا پيوند, به روياهاي شيرين بي ادعا و بي هيچ جستجو و بي هيچ ترفند و نياز تنها زنجير زرين معشوق را در ذهن خويش تجسم كن كه همين خيال نيز شيرين است كه سعدي گفت

چنان دوستت مي دارم كه وصلم نمي خواهد …

دوست داشته باش بي تمناي وصل ,بي بهانه ,بهر خود دوست داشتن بايد دوست داشت و اين عشق است

و باز به عشق صداي زنجير به آغوش خلسه شبانگاهي بازگردد..

/tourajatef@hotmail.com/wwwlonelyseaman.wordpress.com
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 11:30  توسط تورج عاطف  | 

بر روي كشتي زيستن نشسته است و به درياي  حوادث مي نگرد همان بحري كه پر از آدمها و نشانه ها و گفته ها و پندارها و كردارها است  عاشق دلي سوي آيد و پرسد

-         ناخدا !به سخن من گوش داري ؟

ناخدا لبخندي مي زند و در خويشتنش سپاسي از يزدان پر مهر دارد كه مسافري ديگر كه پنداري جز عشق ندارد بر عرشه كشتي زيستن آمده و با اشتياق گويد

-         مهربان ! اينجايم ,تا ترا گوش دهم

و مسافري كه پنداري جز عشق ندارد مي گويد از عاشقانه اي كه با محبوبش دارد, از تفاوتها و حوادثي كه بر سرشان  آمده از نگاهي كه عاشق و هم معشوق به هم دارند عاشق اصرار و پافشاري دارد  تا معشوق را خوشبخت نمايد و معشوق نيز ابرام در گسستن پيوند دارد تا عشق به محبوب را ثابت كند و حال او است كه  پرسد كه چه كنند؟ناخدا  نگاهش مي كند او را به ياد سالهاي جوانيش مي اندازد به ياد آن روزهائي كه عشق مي ورزيد تا معشوق عشق ورزد مهر مي داد تا بلكه محبوب مهري دهد و هر عشق ورزي  دادني را در گروي عشق ورزي گرفتني گذاشته بود و حال همان قصه را مسافر كشتي عشق تكرار مي كرد  ناخدا كه به سخنان عاشق دلخسته  گوش مي داد تفاوتهاي  عاشق و معشوق را بي شمار مي ديد و از اين رو او را گفت

- بهر عشق بايد عشق دهي پس بگذار او رها باشد

مسافر با تعجب نگاه به ناخدا نمود و پرسيد

-         رها ؟ اما چگونه رهائي است ؟آيا اين نشانه عاشقي است ؟

ناخدا لبخند زد و گفت

-         در درياي عشق دو جزيره وجود دارند. وادي اول , جزيره اي  كه معنايش وصل است حتي بي حضور, و عشق است بي هيچ بهانه, مهر است نه در گروي هيچ چيز ديگر, در سوي ديگر آن دگر وادي است, كه  جزيره است كه معنايش هجر است حتي در حضور و ترس است همراه با بهانه  و بي بهانه ها ,  و نفرت است آري نفرت  و اين نفرت است كه چه تلخي ها به كام آورد .چرا در پي آني كه تلخي را نثار عشق كني ؟ تابلوي زيبائي را كه تا اين دم محترم  داشتي را حفظ كن كه سر انجام اين اصرار تو هيچ چيز جز خط بطلان بر زيبا پرتره اي كه از عشقتان  كشيده اي نخواهد داشت

شجاعت داشته باش كه خوشبختي را به معشوق دهي حتي گر به بهاي  هجر تو از او  باشد

مسافر خسته دل با اصرار گفت

-         اما ناخدا ! او را دوست دارم و نحوه زيستنش برايم جالب است هر چند كه در حال و هواي آن نبوده ام  ولي …

ناخدا دستهايش را بالا برد و نشاني از سكوت داد و سپس گقت

-         بنگر !اين كلمه ” ولي ” اصل داستان است  و اين ” ولي “حكايت دوست داشتن را تداعي نكند  دانستن زندگي كسي با بودن در آن حال و هواي زيستن تفاوت دارد .و بودن در آن حال و هوا با آرام بخشيدن  به معشوق فاصله ها خواهد داشت.  ممكن است كه  تواني تصور  روياي  عاشق منجي معشوق زخم خورده اي  را داشت  و شايد بتوان تصور كرد كه آري ,من توانم كه تنها بخشنده باشم و  به پاي  معشوق ايثارها  كنم  اما حكايت عشق را نتوان داستان ظالم و مظلوم دانست حكايت عشق هيچ ارتباطي به ايثارو از خود گذشتگي يك طرفه ندارد در عشق بايد دهنده و بي بهانه باشي اما همان كه جايگاه  او را نداني  و بهانه اي بهر بخشش يابي كه نامش  دلسوزي و رحم و شفقت باشد ,چون باغباني ناشي خواهي بود كه در يك روز باراني به نهالي آب دهد

و مسافر غرق در خود بود و ادامه داد

- ناخدا ! او را دوست دارم

و مرد دريا لبخندي زد و گفت

- آري بايد دوست داشت و هيچ كس نتواند كه گويد دوست داشتن را  بهر بهانه اي بايد جست اما آنگاه تفاوت آشكار مي شود  كه  بهر همين دوست داشتني ها هجر را به آغوش گرفت و به سوي جزيره عاشقي پرواز كرد .شايد دلتنگي آيد وشايد  اشك و بهانه گيري آغاز شود ولي حكايت عشق, قصه بي بهانه گي است  و  حتي اگر معشوق و يا عاشق بگسلد پيوند هيچگاه نصيبشان هجر همره ترس و نفرت نخواهد بود

عاشق اشكهايش ا به سختي مانع شود كه فرو ريزند و ناخدا او را در آغوش مي گيرد و به دريا نگرد و ترانه خواجه عاشق  را خواند

بحري است بحر عشق ,هيچش كرانه نيست/آنجا جز آن كه جان سپرند هيچ چاره نيست

www.lonelyseaman.wordpress.com/tourajatef@hotmail.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 13:33  توسط تورج عاطف  | 

تقويم را بر گ مي زنم روز 25 آذر ماه آمده است 25 آذر ؟ خاطره شيرين دوران كودكي به سراغم آيد آري 25 آذر براي كودكاني چون من كه در سالهاي چهلم زندگيم خود هستند ياد آور روز بزرگي است روزي كه براي مادر جشن مي گرفتيم خيلي از ما حتي نمي دانستيم مناسبت اين روز بهر چه بود زيرا ما جشن براي مادرمان مي گرفتيم جشن براي مادري كه سالها براي ما مادري كرد و ما تنها مي توانستيم چند ثانيه اي با دسته گلي كوچك او را شگفت زده كنيم روزمادر براي ما يك روز خاصي نبود و نبايد هم باشد و چنين بود كه حتي وقتي بعد ها روز مادر تبديل به روز ديگري شد دو بار در سال جشن روز مادر مي گرفتيم كمي كه بزرگتر شديم قصه اينتر نت و روز جهاني مادر نيز آمد سه روز در سال را روز مادر مي گرفتيم مادر همه جا مادر است و بايد او را قدر دانست حال بهر هر روزي كه باشد ” روز مادر ” را عشق است به سالهاي دور مي روم آن سالها كه مادر بزرگ بوده و من پسرك مو طلائي كوچك كه مادر بزرگ مرا طلا صدا ميزد و مادر با غرولندي از سر شوخي مي گفت - خانم ! لوسش نكن اما نه خانم قصد لوس كردن مرا داشت و نه مادر به جد اين حرف را مي زد حكايت تنها قصه روزهاي شادماني كودكي ما بود روزهائي كه مادر را زن جواني مي ديديم قوي و مهر بان و دلسوز كه بهر خانواده تلاش مي كرد و من و خواهر چه در كمين روز 25 آذر بوديم تا او را به آغوش كشيم و گوئيم ” مادر روز ت مبارك ” و چنين بود كه سالهاي سال آذر براي ما پاكي آتش بود و نور بود و گرما بود و روزي كه مادر را قدر مي دانستيم قدر داني از مادر همواره واجب است و شايد به همين دليل است كه وطن را مام ميهن نام نهاده اند وطني كه دوستش داريم به وسعت تمام روزهائي كه چشم باز مي كنيم و حس داريم كه ” من ايرانيم ” حال فرقي ندارد در داخل خاك و يا در فراسوي خليج پارس و يا آن سوي كوههاي سهند و سبلان و يا دور تر از خراسان و زابل و رود هيرمند و يا در پشت درياي آبي خزر باشي در هر كجاي اين هستي كه باشي, آن حس ايراني بودن است كه ترا ايراني سازد همان حسي كه چون روز مادر مخصوص روزي نيست متعلق به لحظه اي نيست عشق به ايران و ايران زمين و اين خاك پاك مگر تواند كه لحظه اي خاموشي گزيند ؟آري اگر عشق همان عشق باشد زمان مقوله بي معني است حتي اگر ديده نشود معشوق حتي اگر نشنوي صداي ترنمهاي عاشقانه را باز معشوق همان معشوق است و عشق همان جاودانه بي مكان و زمان خواهد بود و مادر و وطن و مادري و مام ميهن متعلق به روز و ساعت و لحظه اي نيست كه بايد همواره به آن عشق داشت و مهر داد و عشق گرفت و باور كرد كه تا زيستني هست عشق هست و ميهن است و مادر نيز هست باز روز 25 آذر آمده است و ترانه هاي ناخدا بهر عشق ناله ها دارد نخست به ياد مادر است مادري كه از او دور است همان مادري كه هميشه او را به ياد دارد و تا عمري در وجود و خون در رگ و دمي در سينه است به او عشق مي ورزد حال اگر دو ر باشد به دور از مام ميهن باشد برايش آرزوي سلامتي و عشق و شادماني و رسيدن به بهترين ها مي كند زيرا به او عشق و شادماني و بزرگترين هديه يعني زيستن و بر خور داري از عشق مادري چون او را داده است سپس به ياد مادراني مي كند كه داشته و دارد به ياد مادر بزرگي كه او را طلا مي گفت اينك در سرزمين دور دستي به انتظار او است آري سلامي ديگر به مادر بزرگي كه او را طلا صدا كرد و لحظه هاي زريني از عشق و انسانيت را به او داد و باز به ياد كساني ديگر مي افتد كه در طي سالهاي زيستنش به او مادري كردند آري خواهر مادر كه او نيز خاله مهر باني بود و مهر داد و در زمستاني مهر او از ما دريغ شد و باز به ياد بي كران مادران مي افتد كساني كه مادري كردند و مي كنند و خواهند كرد براي آنها عشق مي فرستد به معلمين كه داشته است تمامي معلمين كه او را در جهت بهينه شدن ياري كردند و اگر نتوانسته است كه به آن چيزي كه مهر آنها را لياقت بوده برسد ناشي از كم توانيش بوده است آري در روز مادر به تمامي آموزگارانش درود مي فرستد و باز در روز مادر به ياد سرزمين مادري مي افتد پند پدر بزرگ اين ديار را به ياد مي آورد و مي گويد اي ايزد مهر بان ,ايران مرا از دروغ و خشك سالي نجات بده خشك سالي تنها نشان ظاهري ندارد گاهي اوقات خشكي دلها و برهوت شجاعت و يگانگي و انسانيت و عشق به هم وطن و عشق به ميهن و عشق به هم نوع و تلاش براي ساختن مام ميهن .. نيز مي تواند خشك سالي نام گيرد و از اين رو است كه آرزو دارم مام ميهن از خراسان خيام و عطار و مولانا و فردوسي و.. از سيستان زال و نريمان و رستم و از جنوب ميزبان سواحل خليچ پارس از مشرق دلير مندان كردستان از آذربايجان زرتشت و بابك و ستارخان و باقر خان و از شيراز حافط و سعدي و از اصفهان نصف جهان و همه ذره ذره اين خاك پر فتوح از بيگانگي و از خيانت و از دروغ و رسوائي و نفرت و ذلت پاك گردد آري آري 25 آذر براي مادرم و تمامي بانوان بي همتاي سرزمينم ,مادران يگانه ايران زمين , مام ميهن ,ايران عزيزم شادماني و بركت باد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 11:29  توسط تورج عاطف  | 

سالها گذشته است نامش را تغيير داده است روزگاري با پسوند ” جان ” پشت نامش او را صدا مي كردند حالا اين پسوند جايش را به ” خان ” داده است تفاوت نگارشي يك نقطه است اما از بعد احساس به قول خواجه بين تفاوت از كجا تا به كجاست؟ و اين تغيير شكل پسوند است كه باعث شده ديگر حس پسربچه بودن را از ياد برد نام مرد را بر خود دهد اما مگر مردي را توان كه با نامي جست ؟ مردي بايد حكايت مردانگي داشته باشد و او در طي سالها سعي نمود كه مردانگي را آموزد آن آموزه هائي كه از ديار دور مانده بودند از مرداني چون سياووش و آرش و آريو برزن و رستم فرخزاد و بابك خرم دين و يعقوب ليث و ابو مسلم خراساني و شاه اسماعيل اول و كريم خان زند و امير كبير و عباس ميرزا و ميرزا جهانگير خان صور اسرافيل وستارخان و باقرخان و پورياي ولي و دكتر مصدق و دكتر فاطمي تختي و … نامها بي شمارند مردانگي كه گفت نيك بيانديش نيك رفتار كن نيك بگوي و او سعي نمود كه چنين باشد حتي اگر زمانه بخواهد كه با او و مردان و زناني كه چون او مي انديشند ناسازگاري كند و دلشان بشكند و بي مهري با آنها نمايد و توهينشان كنند و در زنده بودنشان به دار بكشند نه جسمشان را كه جسم منزلگه موقتي است بلكه افكارشان و روحشان و باورشان و اميد شان و ايمانشان و مهمتر از همه عشقشان را به سخره كشند اما مرد مي دانست كه يكي ديگر از خصلتها مردانگي ” صبر ” است و براي اين صبر بايد نگاه ويژه داشت….. در خيابانهاي شهر راه مي رود بوي آشنائي مشامش را نوازش مي دهد بوي سوختن چوب است نگاه روزمرگي مي گويد ” بنگر كه چه آلوده كننده اي است ” و يا ” خيابان پر از نفحه دود و كثيفي است ” اما نگاه مرد تبديل به نگاه پسر كوچك مي شود اين بوي چوب سوخته او را به ياد جنگلهاي سرزمين مادري مي اندازد او را به ياد آش ,مهر بان مادر بزرگش مي اندازد او را به ياد مادر و خاله و دائي مي اندازد او را به ياد روزگار كودكي مي اندازد آن هنگام كه همه چيز زيبا بود و وجدان پاك و بوم ذهن چه سپيدي براقي داشت و اين گونه است كه باور مي كند مي توان گونه ديگر نگريست .به خيابان مي نگرد در انبوه جنگل سرگردانان ارابه هاي بنزيني هيچ كس به درختان سر به فلك كشيده خيابان قديمي تهران نمي نگرد همه جا را فقط شلوغي و آلودگي و سر سام و سگرمه هاي درهم رفته گرفته است اما اگر تنها دومتري از سطح پياده رو بالاتر روي مي نگري كه چه زيبا است پسر بچگي كردن !آري درختان را بيني كه زمستاني شده اند همه بلند و پر صلابت و در بالاي سر آنها آسمان آبي زمستاني است سرد و آبي و همراه ابرهاي سپيدي كه سلامي ديگر به جهان داده اند و مرد لبخند مي زند و خوشحال است كه بار ديگر افكار پسر بچگي به سراغش آمده است بار ديگر آن حس ” جان ” شنيدنها به سراغش مي آيد و ” خان ” و ” خانها ” را به دور مي افكند و لبخند مي زند به ياد نوشته هاي آن كاتب دور دست مي افتد كه مي گفت ” به دنبال رو ياهاي خود برو” و اين يعني تبديل ” خان ” به ” جان ” شدن يعني از ” بزرگي ” رو به ” كودكي “رفتن يعني ” بوم خط خط شده ذهن ” را تبديل به ” بوم سپيدي كردن ” رفيقي به مرد مي گفت -تو زمان داري و همين زمان است كه باعث مي شود ببيني و بنگاري و مرد او را پاسخ داده بود – قصه من داستان زمان نيست بحث ديدن و نگاه كردن است اين همه غرقه در خود شدن و ” خان ” بودن ما را از نگاه كردنها باز داشته است بايد باور كرد بايد به باور كودكي بز گشت همان باوري كه مي گفت آري ,آري سخن عشق نشاني دارد بايد ايمان داشت به سرزمين رويا ها بايد باور داشت به اقليم آرزوها بايد عشق داشت به سراي آزادي و عشق و اميد و شادماني و اگر چنين نكنيم بوي چوب سوخته را بوي دود به مشام وارد كنيم و يا نمي توانيم حتي دومتر بالا تر از سر خود را ببينيم همان جائي كه آسمان بزرگ شهر سر برافراشته آبي و سپيد ابري و پر اميد آري بايد ” خان ” را از ياد برد ” جان ” را به آغوش گرفت بايد اميد داشت بايد باور ها را دنبال كرد بايد درو كرد بذر فكرهائي كه نشان از انسان و انسانيت داشته و دارند بايد كوشيد بايد عاشقي كرد آري آري بايد دنبال سرزمين آرزو كرد كلام خواجه را شنيد اندكي صبر , سحر نزديك است و براي رسيدن به يان باور رخت عشق بر تن نمود عشق به خويشتن ,عشق به هم نوع,عشق به ميهن, وعشق به خود عشق كه گفته است جان بي جمال جانان ميل جهان ندارد/ هركس اين ندارد حقا كه آن ندارد در هيچ كس نديدم نشاني زآن دلستان/ يا من خبر ندارم يا او نشان ندارد

نشان عاشقي را در چشمها و حرفها و زيستنمان نشان دهيم كه همگان خبر شوند كه آنگاه است كه همه فرياد زنيم

بي خبران, خبر ,خبر , ميكده باز مي شود

بي خبران, خبر ,خبر , ميكده باز مي شود

و پسر بچه اي كه ديگر جسم مردانه خو د را از ياد برده مي سرايد

بي خبران, خبر ,خبر , ميكده باز مي شود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 11:33  توسط تورج عاطف  | 

دخترم مشغول صحبت كردن با دوستش غزال  است آنها معمولا از درس و رفاقتها وشاديها سخن مي گويند اما اين بار به نظر مي رسد كه گفتگوي آنها جدي تر و حال و هواي ديگري دارد صحبت در مورد نمره 20 هم شاگردي آنها است كسي كه به ادعاي آيلي دخترم و دوستش با تقلب و بدو ن شايستگي  نمره 20 گرفته است و آيلي و غزال ( دوستش ) به شدت در گير غيبت گوئي بر عليه آن بي نوا هستند تلفن كه تمام مي شود گويا قصه خشم پايان نگر فته است به سمت من مي آيد و مي گويد

-         بابائي ! اين هانيه ( دوستي كه نمره 20 گرفته است ) خيلي پررو است چون هم تقلب كرده و هم اين كه مي گويد كه خودم آن را گرفته ام, اين دفعه مي دانم با او چه كار كنم  بايد نمره تاريخ و مدني من بيشتر از او باشد حتي اگر هانيه تقلب كند و خانم (آموزگار) هم بي جهت از او دفاع كند

آيلي را عصبي  مي بينم به او مي گويم

-         گنجه ذهنت شلوغه ها آيلي

آيلي با تعجب مرا مي نگرد و مي پرسد

-         بابا به خدا كمدم را مرتب كردم

اين حرف آسيلي شليك خنده مرا باعث ميشود دختركم آنقدر حساسيتهاي مرا در مورد نظم و ترتيب شنيده كه هر گنجه اي را كمد هاي هميشه نا مرتب اتاقش مي داند كمي كه خنده ام كم مي شود به او مي گويم

-         دخترم ! از گنجه ذهنت صحبت كردم  , آنجا را هم مرتب كردي ؟

آيلي مبهوت مرا مي نگرد و من ادامه مي دهم

-         آيلي جون ! هر آدمي يك گنجه ذهني نيز دارد در اين گنجينه ذهن تمامي افكارش وجود دارد تمامي افكاري كه هم خوب درون آنها و هم بدها را مي توان در ميانشان يافت شودو  اين با آدمي است كه نبايد بگذارد افكار بد گنجه ذهنش را نامرتب كنند مثلا در مورد هانيه كه گفتي با تقلب نمره 20 گرفته و خانم معلمتان با ناآگاهي اصرار دارد كه نمره او 20 است يكي از آن فكرهاي بد است و  باعث شده كه گنجه ذهنت به هم بخورد و تو هدفت را گم كني ؟

آيلي مي پرسد

_ هدفم را گم كرده ام ؟

با سر نشان تصديق مي دهم و مي گويم

-         يكي از چيز هائي كه باعث بر هم ريختن گنجه ذهن مي شود گم كردن هدف است تو مي خواهي كه درس بخواني و موفق باشي و اين نبايد هيچ ارتباطي به نمره هانيه داشته باشد رقابت چيز خوبي است اما وقتي  رقابت و اصولا شركت در يك رقابت ارزش دارد كه شرافت مندانه و در شرايط مساوي باشد حالا اگر هانيه نمره 20 هم كه با تقلب گرفته باشد و خانم معلم هم آن را تاييد كرده باشد هيچ ارزشي ندارد و نبايد حمايت خانم معلم و تقلب هانيه باعث شود كه تو از هدف اصليت دور بشوي و براي خودت و پيشرفتت مانع درست كني و گنجه ذهنت را بر هم بزني

آيلي با چشمهاي زيبايش مرا مي نگريست و بعد پرسيد

-         خوب براي مرتب كردن گنجه ذهنم چه بايد بكنم ؟

-         نگاهي به او كردم و پاسخ دادم

-         اول از هر چيز نبايد بگذاري كه هدفت گم شود و هر عاملي كه تمركز ترا بر هم مي زند را بايد حذف كني تو بايد تاريخ و مدني را براي خودت و ياد گيري و پيشرفتت بخواني  و نبايد  دغدغه ين فكر را داشته باشي كه هانيه چه نمره اي با تقلب و حمايت خانم معلم مي گيرد چون بايد بداني كه بر فرض مثال اگر خانم معلم تبعيض بين هانيه و بقيه بچه ها قائل مي شود ,خوب تا كي مي تواند  اين تبعيض ادامه داشته باشد ؟

وفتي ديدم آيلي جوابي به پرسش من نداد گفتم

-          حداكثر تا آخر امسال است هانيه سال ديگر چه بايد بكند ؟آينده او و سطح سوادش چه خواهد شد ؟اصلا زندگي هانيه كه شامل نمره هايش و رفتارهاي مغرورش بابت تقلبي كه كرده بايد عاملي باشد كه تو راه صحيح تر يعني درس خواندن و آگاهي بيشتر را ادامه دهي و نگذاري كه گنجه ذهنت بر هم بريزد مي داني گنجه ذهن دقيقا مثل گنجه هاي معمولي لباس و كتاب هستند و وقتي كه بر هم ريخته شوند هيچ وقت نمي توانند به تو كمكي كنند و باعث شوند كه تو  هيچ وقت نتواني چيزي را  در آنها پيدا كني پس حالا بايد گنجه ذهنت را مرتب كني

آيلي با لبخند شيطنت آميزي پرسيد

-         بابائي ! چه كارهائي بايد بكنم ؟

لبخندش را پاسخ دادم و گفتم

-         نخست اهدافت را در ذهنت مرتب مي كني و بعد بر روي اهدافت تمركز مي كني و بعد قدمها را با حوصله بر مي داري و نمي گذاري چيز هائي كه باعث ناراحتيت مي شوند به ذهن تو هجوم بياورند بايد به خودت بگوئي كه تو مي تواني بدون تقلب و بدون حمايتهاي بي دليل ديگران به اهدافت برسي و با تكيه به خدا و سعي و تلاشت و استفاده از پشتكار و يك گنجه مرتب ذهن  به طور حتم در صد شانست بالا  است

-         آيلي نگاهي به من كرد و گفت

-         بابائي ! مي توانم به غزال زنگ بزنم و از گنجه ذهن با او هم صحبت كنم؟

با علامت سر علامت تصديق مي دهم و مي دانم كه دانستن راز  گنجه ذهن مرتب چه گنج بزرگي  براي اين دو دختر كوچولو و هر شخص ديگري مي تواند باشد

www.tourajateef.blogfa.com

tourajatef@hotmail.com

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 13:22  توسط تورج عاطف  | 

“دنيا پر از فرصت است” اين يك جمله كليشه اي براي بسياري از روانشناسان به بيمارانشان شده است اما بايد گفت كه براستي اين جمله حقيقتي در درونش دارد آري زندگي سراسر از موقعيت است مشروط بر آن كه آنها را ببينيم و باورشان داشته باشيم .اما چگونه مي توان به اين فرصتها رسيد ؟ براي پاسخ به سوال آزمايشي را بيان مي كنم در آكواريومي ماهي بزرگي زندگي مي كرد روزي در وسط اين آكواريوم شيشه بزرگي قرار دادند و خوراك او كه ماهيهاي كوچك تر بودند در آن سوي شيشه گذاشتند ماهي بزرگ هر بار كه براي خوردن طعمه اش رو به سمت ماهي كوچك مي رفت به شيشه بر مي خورد و باز مي گشت و اين اتفاق بارها براي او پيش آمد تا هنگامي كه ديگر به سمت شيشه نرفت بعد از مدتي شيشه را بر داشتند اما با كمال تعجب ديدند كه ماهي بزرگ همچنان به سوي ماهي كوچك نمي رود و به نظر مي رسيد در ذهن او همچنان ديوار شيشهاي و مانع وجود دارد حكايت بسياري از ما نيز چنين است خيلي از ما با ديدن موانعي به اين نتيجه رسيده ايم كه “آري نمي توان ” اين نخواستن ها حتي در روزگاري كه مي تواند تبديل به خواستن بشود بعلت باور ذهنيمان همچنان بر روي مدار نخواستن و در نتيجه نتوانستن سير خواهد كرد شايد در بسياري از موارد اين جمله آري ما مي توانيم جمله بي معني باشد اما ضرب المثل قديمي ما يعني ” خواشتن توانستن است ” دروغ بزرگي نبوده است اين نديدن ها و نشنيدن ها و نبوئيدن ها و لمس نكردن ها و نچشيدن ها در بسياري از مواقع ريشه خودي دارد ديوار ذهن بلند ترين ديواري است كه هر انساني مي تواند به دور خود كشد و هرگز از آن بالا نرود اين ديوار ذهن براي ريخته شدن پايه هايش نياز به عوامل خروجي نيز دارد و شايد اگر اغراق نباشد ,بايد بگوئيم چون حكايت آن ماهي بزرگ در آكواريوم ,اين ديگران هستند كه با گفته ها و اعتقادها و پندهيا موذيانه , ناكارائي هاي درون خودشان كه به ديگر نسبت مي دهند سعي در ساختن ديوار بزرگ ذهن دارند و فاجعه آنجا است كه اين ديوار ذهن باوري مي شود كه از فرصت ها و قابليتها و استعدادها و… نتوان استفاده كرد آري حكايت دنيا سراسر از فرصت است براي بسياري از ما تكرار مي شود و اين تكراري ها بهر اين است كه خود نخواسته ايم آن جمله را باور كنيم بعنوان مثال كودكي در مدرسه با نا آموزگاري رو به رو مي شود نا آموزگار ديوار بلندي برايش مي كشد كه ” تو استعداد نداري ” و اگر كودك بي گناه آن را باور كند شايد جامعه خود و جهاني را از يك استعداد بزرگ و يا حداقل يك انسان سالم و كار آزموده و زحمتكش محروم شود و يا جواني دل به معشوقي مي سپارد معشوق بي مهري كند و در اين هنگام دوستان جمع شوند و با توجه به جنسيت معشوق به آن جوان گويند همه مردها چنين هستندو يا اين كه زنان همه سرو ته يك گونه اند و… و واي به آن جوان كه باورش چنين باشد و اين گونه است كه ترس را جاي عشق و هوس را جاي مهر و تنهائي را جاي يگانگي به جان مي خرد همين حكايت براي ملتي وجود دارد در بسياري از رسانه ها و در ميان گفته هاي بسياري مي شنود كه گويند ” شما ملت عقب افتاده اي هستيد ” ؤ يا ” شما ملت جهان سومي خواهيد ماند ” و يا ” شما را با نبرد غولها و قدرتمندان چه كار؟ ” و يا “قرنهاي ديگر عقب خوايد ماند” و… بسياري از حرفها كه نشان از نا اميدي و تزريق بي ايماني و جدائي عشق به ميهن دهند ديوارهائي سازند كه سطوح توقعات يك جامعه را پايين آورند ديوارهائي كه ماهي بزرگ انديشه و باور ملي و اتحاد و تلاش و وطن پرستي و..را اسير سازد و روزمرگي و گنجشك روزگي را براي او باور شود و چنين است كه حتي هنگامي كه به ظاهر ديواري وجود ندارد ملتي خواهان اسارت مي شود و فرصتهايش براي پيشرفت و براي حضور در سطح اول ملتهاي پيشرفته را از دست مي دهد چون خود را عقب افتاده و جهان سومي و بي ارزش مي داند آري فرصتها بي شمارند به شرط آن كه غرق ناكاميها نشويم و به تلاش و باور به خود و زيستنمان و ميهنمان و … داشته باشيم شايد بدنباشد كه سخن سعدي را در مورد وجودمان تكرار كنيم اگر خود را استعدادهايمان و نعمتهاي ميهن مان و.. را بيشه اي بدانيم اين شعر سعدي را بتوانيم در هنگام به ظاهر ناكاميها تكرار كنيم كه مي فرمايد هر بيشه گمان مبر كه خالي است / شايد كه در آن شيري خفته باشد شير استعدادها و لياقتها و شجاعتهاي خود را بيابيم باشد كه چنين باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 12:19  توسط تورج عاطف  | 

سالها است كه او را مي شناسم چون نامش ” شهاب “است شهابي گونه آيد و شهابي گونه رود خشمش و نا اميدي هايش و غمش همه شهاب گونه هستند و خوش حالم كه عشق و مهر و وفايش شهاب گونه نيست و ماندني چون آسمان پرستاره بسياري از شبها است كمي نگران است نگران از نامردي ها و  نامردمي هائي  است كه سالها با او شده و همچنان مي شود به عنصر زيباي آگاهي رسيده است ديگر  به ظواهر نگاه نمي كند و معتقد به  بيت شعري است كه حافظ شيرين سخن در مورد برخي آدمهاي دورو و ياوه گو گفته است

واعظان كين جلوه در محراب و منبر مي كنند/ چون به خلوت مي روند آن كار ديگر مي كنند

سالها چوب مناديان اخلاق و راستي و پاكي را خورده است همان هائي كه در خيابانها و شهرها و روستاها و منازل مي بيني تسبيحي به دست ووردي برزبان  و پشت تقوا و پاكي جعلي سعي در به اسارت كشيدنها دارندوهمه ما به نوعي با آنان برخورده ايم و شهاب نيز اين گونه است او در يك كشمكش دروني است از سوئي نگران آينده است و از سمت ديگر چشم به وعده هاي زيبائي دارد كه آن واعظ بي عمل دوخته است از من پرسد

-         ناخدا ! مي ترسم! تو بگو چه كنم ؟

نخست پند حافظ را به او دهم و گويم

-         داني  وعظ بي عملان ,واجب است نشنيدن ؟

نگاهم مي كند باز شهابي گونه شده است ديگر آثار آن غم پنهان را در سيمايش نمي بينم و شنوا مرا مي نگرد و من از از او پرسم

-         خيمه زندگيت بر پايه كدام تيركها برافراشته شده است ؟ تيرك اصلي خيمه ات چيست؟

سيماي متعجب شهاب مرا به تبسمي وامي دارد و خود را سرزنش مي كنم كه چرا نمي توانم خارج از تمثيل و اشاره ها سخن گويم ؟ به همين دليل مي گويم

-هر كدام ازما خيمه داريم كه نامش زندگي است ودر زير اين خيمه زندگي مي كنم  مي داني هر خيمه اي بر روي تيرك اصليش كه در ميانه خيمه است افراشته مي شود براي برخي اين تيرك ريا و تزوير و استفاده از ديگران است چون همان واعظي كه تو سالها با او كار كرده اي براي ديگري  دروغ و مجيز گفتن و خيانت كردن و خود فروختگي و پول ارباب را بهر نوكري گرفتن  مي تواند تيرك اصلي باشد آن ديگري مي تواند پول و قدرت را تيرك اصلي گيرد و سعي كند به هر گونه كه تواند به قدرت رسد خون ريزد ودزدي و خيانت و جنايت كند تا قدرت اول شود شايد آن يكي ديگر به دنبال كناره گيري باشد گوشه عزلت اختيار كند نفي نمايد همه چيز و همگان را و نام تيركش را كه “نا اميدي “است حس نكرده و نداند آدمها متفاوت و تيركها هم متفاوت هستند اما خيمه با چه تيركي مي تواند خيمه بي ترس باشد ؟

نگاهش مي كنم و منتظر پاسخي از او هستم مرا مي نگرد لبخندي به او زنم كه چون برادري دوستش دارم و مي گويد

-         تيرك عشق است كه خيمه را استوار سازد آري تيرك عشق و يا همان تيرك اعتماد به يزدان است كه باعث مي شود خيمه با پر جا باشد .هرگاه ايمان داشتي كه ايزد بهترين را برايت خواهد و بهينه ترين ها را تدارك ديده است و او است كه مي گويد ” بخوان تا اجابت كنم “و بايد به او  نخست اعتماد و بعد اعتقاد داشته باشيم آن گاه خيالت  براي ادامه زندگي راحت خواهد شد. مي داني كه او تو را رها نخواهد كرد  روزي تو و موفقيت و پيشرفت و بهينه شدنت همه به او ربط دارند نه به آن واعظ بي عمل كه خود اسير ديو خودخواهي و تيرك غرور است و يا آن اربابي كه هرگاه حس كند نوكرش جواب نمي دهد آن را عوض كند و يا آن خود فروخته اي كه فكر مي كند اربابي كه خون و جنايت كرده و دروغ گفته و ريا نموده و از ارزشهاي انساني دور شده مي تواند جاودانه باشد آري بايد خدا را حس كرد در آغوش او جاي گرفت باورش كرد كه او محكم ترين و قوي ترين و بهترين تيرك را براي زيستن ما در زير سايه اش خواهد بود پس ايمان به او و بعد به خودت و اميدبه او و سپس به خودت و عشق به او و آنگاه  به خودت داشته باش

به چشمهاي شهاب چشم مي دوزم و لبخندي زند و مرا به ياد شعر حافظ اندازد

دلنشان شد سخنم تا تو قبولش كردي

آري ,آري سخن عشق نشاني دارد

ومن نور اميد و دل گرم به ايمان و عشق را در چشمهاي شهاب ديدم و دانستم كه شهاب گونه نخواهد بود و چون آسماني پرستاره جاودانه و او را يزدان به سوي بهترين ها رهنمون سازد

www.lonelyseaman.wordpress.com

tourajatef@hotmail.com

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 11:55  توسط تورج عاطف  |