تبليغاتX
ناخدای عاشق شاپرک
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دار د عشق؟ گفتم ای خو اجه عاقل هنری بهتری از این
تنهائی ها که بی کران می شود همه ابعاد در هم ریخته می شود کسی نمی داند جوانی کجاست ؟ کودکی را چگونه می توان پیدا کرد و فاصله بین پسر گوچولو طلا و مرد زیتون به هیچ می رسد و گوئی مدار صفر دحه اب برای زمان می توان رسم کرد و چنین است که نجوا ها شروع می شود

پسرك آمده است همان طلاي دوران دور است و مرد زيتوني موي آنجا است كه منم و  با او به گفتگو مي نشيند و بي هراس از آنچه به او مي گويند و شايد بگويند به دور از گفتگوها و طعنه و تحقيري كه ممكن است شنود متهم به ديوانه بودن و رفتن به دنياي عرفان و.... شود

با پسرك گفتگوئي مي كنم سالها است كه با من است گوئي سايه اي ز گذشته من در وجود او است و شايد هم من شبح آينده اش هستم

پسرك چون من بر ساحل زندگي ايستاده در سكوت و آرامش و لي در طغيان دروني كه امواج را مي طلبد  توشه اش همان پندهاي قديمي پير روشن ضميري است كه مي گفت

پندار نيك

كردار نيك

گفتار نيك

و اين سه پند آريائي مردمان را سر لوحه زيستنش قرار داده است و در اين درياي بي كران زندگي مي لغزد از عشق بسيار با هم گفتگو كرده ايم او ز گذشته هاي من مي گويد با همان بي دلي هايئي كه روزگاري من داشته ام و شايد هم دارم و ممكن است روزي هم داشته باشم و من هم از پختگي هائي گويم كه شايد او دارد و شايد هم روزي  داشته باشد  از روزگار مي گوئيم از تفاوتها از بالا و پايين رفتنها در بستر امواج درياي زندگي و سر انجام در ميان گفتگو پسرك مي گويد

- ناخدا ! مي داني تفاوت ره ما ز ره ديگران در چيست ؟

مشقم كن!

وقتي عشق را زيبا بنويسي

فرقي نمي كند كه قلم

از پر پرنده اي باشد

يا از ساقه نيلوفر

نگاهش مي كنم حتي در وراي پرده خيال تا شايد مرا بيند كه چگونه مشتاقانه او را مي نگرم و در حسرت بوسيدن لبها و نوازش موهايش و  در آغوش كشيدنش هستم و گويم

خدايا ! دنيا از آن من است زيرا كه دوستش دارم  او را كه با من جاودانه بوده و همچنان هست

نگاهش مي كنم در حسرت هجر هاي بي انتهائي كه در روزگاران زندگي چشيده ام  و اين نگاهي گوئي پاياني ندارد

مي شنوم صداي او را از آن دور دستها كه آوا مي دهد همچنان از بيغو له هاي آناني كه عشق را بازيچه ديوانگاني دانستند كه هيچ چيز در دنيا جز دلي بي قرار ندارند اما عاقلي را چه كسي معني كرد  و گفت آن كه همه چيز جز دلي بي قرار دارد همچنان دارا است؟

آري  مي شنوم ترنمهاي عاشقانه را و “دوستت دارم ديوانه  ” و ” دوستت دارم ديوانه  ” را زير لب گويم و مي دانم كه شنود

مي چشم طعم تلخي دوري ها و زماني كه مي گذرد و عشق بي زمانه را مي فشرد تا تسليم شود و او نيز اعتراف كند كه “آري آن كه از ديده برفت از دل نيز رود” اما عشق سلحشور است بي باكي مي كند از هيچ نترسد و نمي تواند زمانه او را به اعتراف آن چيزي را كند كه در اعتقاد عشق نيست و باز طعم تلخي تمامي وجودم را درمي نوردد اما وقتي كه باورم بزرگ و بزرگ تر مي شود كه” اگر عشق همان عشق باشدزمان مقوله بي معني است”  آنگاه شيريني وفا و حضور تا جاودانه زمانه را مي چشم

مي بويم در اين صبحگاهانه شاعرانه اي كه در خلوت  مي گذرانم به دور از هياهو هاي آن كارگر رنج ديده ساختمان رو به رو  و يا بوق آن اتوموبيل  گران قيمت تازه به دوران رسيده اي كه در سايه زيبائي مركبش تقاضاي ديدنش را مي كند عطر ياسها به مشامم مي نوازد و باز مرا به خلوتگه خاطره ها مي برد و ياد آورم مشامي كه بهر عطر تن يار ارزش گرفت و مي بوئيد و باور مي كرد كه عشق مي تواند يك بوي  را دهد  چون بوي عطر گل ياس چه در ميان سجاده مادر بزرگ و يا نعلبكي گل سرخي پدر بزرگ و يا در ميان پيكر معشوق و .. هميشه نفحه خوشي دارد

و لمس مي كنم حتي در ميان تنهائي ها و باور هائي كه به عشق در ميان اين همه گذر زندگي داده است لمس مي كنم عشق را در روياي شبانه اي كه هر دم يك گونه آيد گاهي معشوق را در زير باران به آغوش كشم و با او رقصم و عشق ورزم و گاهي در ميان زمين و آسمان او را يابم و لمس لبهايم را با لبهائي كه فكر مي كردم بوسيدنشان گناه آلود است را به تمامي كنم و يا آنگه كه يادم مي رود او كيست  چه در سجل احوالش نگاشته اند و گاه عشق را لمس كنم حتي در خيالي دور در ميان باغي كه محبوب من انبه و هلو را جاي سيب هديه دهد و من باور مي كنم بازگشتي را كه هيچگاه بازگشتي ندارد و من باز لمس مي كنم يار را كه ديگر نمي هراسد از رفتن در زندان اسارت و تسليم شدنهايش در بازوان او كه نري است و ادعاي قدرتمندي دارد و رنجها را نباشته است در ميانه پيكر ي كه ايمان و تصميم به تسليم نشدنها جز به عشق را سالها است كه فرياد مي زند

و قصه عشق با تمامي وجودم هر دم زنم و من در خيال و واقعيت با عشق رويا بينم

مرد زيتوني  ديگر به طعنه نيانديشد و پسر ك مو طلائي را در آغوش گيرد و او مي شود و شايد در او مي شود...

 مر دزیتون نوازش می دهد پسرکی که تنهائی کشید

 و کودکی با زلفهای طولائی با دستهای کوچکش اشکهای روی سیمای مرد را پاک می کند

 زیتونی موی دستهای پسر کوچولویش را به یاد شاپری کوچولو می بوسد و قصه ادامه دارد

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 8:22  توسط تورج عاطف  | 

بهمن سرد شهرم را فرا گرفته است در خلسه بهمني روزهاي اولين سال دهه نودي ها به خميازه اي ذهنم مشغول است  در گيري هاي اندرونم بسيارند و گاه به گاهي براي فرار از هجوم اين همه دلمشغولي  قصه شیرین یاد دوست را باز آورد و شبهائی که قصه طولانی یاد یاری در دور دست و نزدیک را آن كه گاهي چنان نزديك گاه به گاهي بسيار دور است
 افسانه اي در قالب رویای حس او و لمسش و تصور بوسه هایش  میسر باشد  و...
وباز به قصه حافظ  پناه بردم و حکایت عاشقانه یاد خواجه را برایم تداعی سازد و چنین است که دیوان محبوب سالهای دور و نزدیکم را گشایم و نیت کنم به یاد شادمانی یار و چنین خوانم

اول به و فا می و صالم در داد

چو ن مست شدم جام جفا را سر داد

پر آب دو دیده و پر  از آتش دل

خاک ره او شدم و به بادم بر داد

حافظ

معمو لا حافظ را به غز لهایش می شناسیم غز لهائی که ز عشق بازی های فر او ان او است امر و ز رباعی از حافظ خو اند م به گو نه ای سخت مرا در خو د بر د داستانی  کهن که حکایتی 4  بیتی داشت  در 4 بیت نشان از حکایت  کهنه وفا و جفا و وصل و هجر داشت  حکایتی که گفت نخست عشق آید قصه و فاداری

و بعد که و فاداری و عشق بدیهی شد

جفا آید ... افسوس

براستی عشق گر بدیهی شد جفا ساز د ر و ز گار را ؟

نمی دانم و شاید باور ندارم

اگر عشق همان عشق باشد مگر بدیهی می شود ؟

اگر عشق همان عشق بی ز مان و مکان باشد نیاز به و عده  جفا دارد ؟

مگر می و صال را هم دمی با جام جفا باشد ؟

باید گو یم حکایت دیر آشنائی است تو هم عشق

آن که دو دیده پر آب و دل را خو نین نماید

آن که به خاک کشد  و روح رفاقت و دوستی  و آد می را بر باد دهد قو ل و شو ر و وفای عاشقانه را  شکند باید برایش  افسوس خو ر د ز یرا تاو ان او لین اشتباه که تو هم عشق را دلدادگی  بیند  سخت است

آن اشتباهی که به خطا انداز د مر زی را که عشق بی ز مان و بی مکان ر ا تبدیل به و عده و عید های طناز گو نه نماید

آن تو هم عشقی که بر خاک دهد ر و ح را و بر باد دهد نام را بهر این که نمی داند عشق چنین معامله ای نیست عشق را سو دا نبو د و تجار تی نیست به دنبال سو د و ز یانی نمی گردد

 دلدادگی بحث یک طر ف و د و طر ف میز ان و ترا ز و ندارد

عشق بازی گر و کشی ندار د

 مهر ورزی نیاز به ناصح و پند شنو نده نباید باشد

اما همان یک اشتباه او ل همان یک بار  تو هم عشق را عشق دیدن چه آو ر د به ر و ز گار ما که سو خته ایم ز شر اره عشق

باید بدانیم که تو هم عشق ما را سو ز اند که عشق تنها هجر را بهر سو ختن دارد  شاید همه شما که این سطو ر را می خو انید ر و ز گاری عاشق بودید دلدادگی  و حال دلدادگی  را  که حافظ در ر باعی ز یبا چنین گو ید حس کنید

جز نقش تودر نظر نیامد مارا

جز کوی تو گذ ر نیامد مارا

خو اب ارچه خوش آمد همه را در عهدت

حقا که به چشم در نیامد ما را

حال آن دو چشم نخفته از هجر یار چگو نه پر دیده آب می شود؟ تنها جو اب این است

آن هنگام که تو هم عشق را دلدادگی معنی کنیم

تو هم عشق که نگاه مالکیت به عشق دار د

تو هم عشق است که نگاه  منفعت طلبی به عشق دارد

تو هم عشق است که پند و اند ز یک طر فه بهر خیر و صلاح یار ز یار آید

تو هم عشق آن است که جای گفتار تنها “بگذ ر یم ” می شنو م

تو هم عشق است که بی و فائی و بی مهری را بر گر ده ” تقدیر ” می نهیم

تو هم عشق است که ترس را ار باب می کند

تو هم عشق است که جای تحسین سوی تحقیر رو د آری تاو ان او لین اشتباه چقدر سخت است  اشتباه تو هم عشق جای عشق دیدن افسوس بسی آورد

 پس بیائیم خطا نکنیم و ملامت نکشیم که حافظمان گفت کافری است رنجیدن ز یار گله از مهر ورزی

باشد که چنین عاشقانه باشیم همه زیستن ما غزلی شاعرانه باشد چون رباعی حافظ که با غزل بازی و عشق بازی است

دلگيريهاي بهمني من ادامه دارد

 سردم است

 دلم در گروي رهائي ز سردي هائي است  كه بي جهت گرمايم را گرفت

گرماي مهر

 گرماي وفا

گرماي اعتماد

و...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 15:12  توسط تورج عاطف  | 

سالها پيش فروغ برايمان نوشت

 جمعه ساكت

جمعه متروك

جمعه چون كوچه هاي كهنه

جمعه انديشه هاي تنبل بيمار

جمعه بي انتظار

جمعه تسليم

خانه خالي

خانه دلگير

خانه تاريك و تصور خورشيد

......

نمي دانستم كه جمعه من و فروغ چنين نزديك  باشد

جمعه من غوغا

جمعه حسرت

جمعه غوغا

جمعه بغض فروخورده

جمعه توضيح وتفسير

جمعه گم شدن ها

جمعه تفسير

دلتنگي ها زياد هستند وقتي در تنهائي و غربت خميازه جمعه متروك هستم

دل مي خواهم بهانه گيرد

فرياد زند

 و به ساده لوحي هاي خويشتن باز هم خندد

 در جمعه متروك زيستني را خواهي كه در آن بي كران صحراي تنهائي ها نباشد

 در جمعه متروك خستگي و دل نگراني ها به سراغت مي آيند

در جمعه متروك  دل نگراني ها تبديل به دل آشوبي مي شود

 در جمعه مترك دل ولگردي مي كند و ذهن به دنبال لج بازي است

در جمعه متروك در گوشه هاي زيستنت گم مي شوي گوئي دلت مي خواهد از اين گم شدن ها در آئي حتي با يك لبخند و شايد يك نواي گرم كه ترا گويد

دوست دارم

 به يادت هستم

در جمعه متروك آموزگار و استاد دانشگاه و پرسشگر مي شوي

 پرسشها امان ترا مي برند و هيچگاه پاسخي دريافت نمي كني

در جمعه متروك به حال خود خواهي گريست

درجمعه متروك  خنده را گم مي كني

در جمعه متروك  اشكها همه جا ترا غرق مي كنند

 در جمعه متروك برهوتي ز شادماني در ميان گيرد ترا

 در جمعه متروك خورشيد نيست  مهر ز هيچ روزنه اي نمي توان وارد شود

در جمعه متروك بوي فرسودگي مي دهي و هيچ  گرمابه  آدينه اي نمي تواند بوي پر تعفن آن را از بين ببرد

در جمعه متروك بايد خاموش باشي تا چيني تنهائي هايت  برج هاي سر به فلك كشيده شوند

در جمعه متروك بايد تاريكي را تنها رنگ برازنده وجودت بداني

در جمعه متروك  بايد ديوانه شوي و بپذيري كه در هيچستاني بايد گردش كني و خود را مجوئي

در جمعه متروك هيچ نخواهي بود

 كه در متروكي تنها هيچ يافت شود وبس

 در جمعه متروك مي ميري

در جمعه متروك زندگي  را زجري معني كند

 در جمعه متروك  حقير مي شوي

 در جمعه متروك ذليل خواهي بود

در جمعه متروك بايد متروكه شوي

و چنين است كه بي انتهائي تو پاياني چون جمعه خواهد بود

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 16:7  توسط تورج عاطف  | 

روزگار غريبي است روزگاري كه از هر سوي فرياد آزادي و آزادي خواهي را مي شنوي و شايد به همين دليل است كه به ياد بزرگاني افتي كه سالهاي دور و آن هنگام كه جهل و ظلم  حاكم بر ملتها بود بزرگاني چون لوتر كينگ و گاندي و امير كبير و دكتر محمد مصدق و...فرياد آزادي زدند و چنين است كه به نگاره هاي گاندي مي نگرم دست نو شته اي از گاندي و حكايتي بعد از آن را تصميم گرفته ام كه باز گويم مهاتما مي گويد

----------------------------------------------------------------------------------------

قسمتي از دست نوشته‌هاي مهاتما گاندي

من مي‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو يا شيطان‌صفت باشم

من مي توانم تو را دوست داشته يا ازتو متنفر باشم،

من مي‌توانم سکوت کنم، نادان و يا دانا باشم،

چرا که من يک انسانم، و اين‌ها صفات انساني است

و تو هم به ياد داشته باش:

من نبايد چيزي باشم که تو مي‌خواهي ، من را خودم از خودم ساخته‌ام،

تو را ديگري بايد برايت بسازد و

تو هم به ياد داشته باش

مني که من از خود ساخته‌ام، آمال من است،

تويي که تو از من مي سازي آرزوهايت و يا کمبودهايت هستند.

لياقت انسان‌ها کيفيت زندگي را تعيين مي‌کند نه آرزوهايشان

و من متعهد نيستم که چيزي باشم که تو مي‌خواهي

و تو هم مي‌تواني انتخاب کني که من را مي‌خواهي يا نه

ولي نمي‌تواني انتخاب کني که از من چه مي‌خواهي.

مي‌تواني دوستم داشته باشي همين گونه که هستم، و من هم.

مي‌تواني از من متنفر باشي بي‌هيچ دليلي و من هم،

چرا که ما هر دو انسانيم.

اين جهان مملو از انسان‌هاست،

پس اين جهان مي‌تواند هر لحظه مالک احساسي جديد باشد.

تو نمي‌تواني برايم به قضاوت بنشيني و حكمي صادر كني و من هم،

قضاوت و صدور حکم بر عهده نيروي ماورايي خداوندگار است.

دوستانم مرا همين گونه پيدا مي کنند و مي‌ستايند،

حسودان از من متنفرند ولي باز مي‌ستايند،

دشمنانم کمر به نابوديم بسته‌اند و همچنان مي‌ستايندم،

چرا که من اگر قابل ستايش نباشم نه دوستي خواهم داشت،

نه حسودي و نه دشمني و نه حتا رقيبي،

من قابل ستايشم، و تو هم.

يادت باشد اگر چشمت به اين دست نوشته افتاد

به خاطر بياوري که آن‌هايي که هر روز مي‌بيني و مراوده مي‌کني

همه انسان هستند و داراي خصوصيات يک انسان، با نقابي متفاوت،

اما همگي جايزالخطا.

نامت را انساني باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاي متفاوتشان شناختي،و يادت باشد که کاري نه چندان راحت است...

-----------------------------------------------------------------------------------

 از گاندي گفتم و حال سخن از ناخدا دارم

سالها به پرواز انديشيدم و دوست داشتم كه به گونه اي شگرفت در جامعه اي كه هم رنگ جماعت نبودنها جرم نابخشودني است پرواز كنم و با دو بال شجاعت و سخاوت در مقابل سختي ها صبر و در مقابل بد انديشي ها بخشش داشته باشم حكايت روز گار من چون داستان همه آدمياني بود كه در دنياي امروز مي گويند

نگاه نكن چو ن نوع ديدن تو با ديگران فرق دارد

و نشنو چون آن چيز هائي كه مي شنوي همه ماجرا نيست

و نگو كه گفتني هاي تو بر دل ننشيند زيرا سالها است كه قصه ديگري گفته اند

اما سعي كردم كه

ببينم آن چيزي را كه ديدني است و بايد ديد و از دريچه نگاهم نه آنچه به من ديكته مي شود نظاره كنم

بشنوم آن چيزي را كه با افكار در بر گفته از خلاقيت و نو آوري و انسانيت و دگر انديشي گفته مي شود

بگويم ز آنچه در قلب دارم و به دنبال آئين و سنن گذشتگان نباشم بلكه بر پايه شك و اين سخن كه شايد به گونه ديگر توان گفتن سنجيده و تحليل نمود عمل كرده ام

و از اين رو بود كه در هنگام ديدن و شنيدن و گفتن نه تنها ذهنم با كلمه " چرا " آشنائي داشت بلكه با سوال " چرا كه نه " هم پيماني بي نظيري مي كرد و از اين رو بو د كه مرا رند و ديوانه و شايد هم فريب كاري ناميده اند اما به اين سخنان نمي انديشيدم زيرا خواستم كه خود شوم و از دريچه نگاه خود بينم و شنوم و گويم و اين جرم بزرگي بود اما ديدن و شنيدن و گفتن از زبان ديگران را جرم بزرگتر مي ديدم اگر خو د ديدن و خود شنيدن و خود گفتن را جرم حساب كنيم

و اين گونه بود كه اگر پرواز را ياد نگرفتم اما لذت پرواز كردن را حس كردم و در اين انديشه رفتم كه پروا ز حتي اگر كم باشد و همراه بال شكسته باز پرواز است و بسيار قوي تر از حبس شدن در قفس روز مر گيها و ترسها و هم رنگ جماعت شدنها ارزش داردو اين انتخابي است كه خود بايد كرده و از بين آن كه آيا " قصد پرواز دارم "و يا" حضور در قفس را دوست دارم" گزينشي داشته باشم شايد اين انتخاب باعث شود كه حس كنيم كسي ما را دوست ندارد و همگان ترجيح مي دهند كه همان شخص قديمي را ببينند اما به ياد بياوريم آن چيزي كه مهم است اين خواهد بو د كه خود از خويشتن راضي بوده و بي ريا و با شجاعت در مقابل مقاومتها و سخاوت در برابر بد گوئي ها و بد انديشي ها پرواز بي ريا و بي محدو ديت را تجربه كنيم و شايد همين گفتار و اين باور باعث شده كه جاو دانه فروغ ادبيات ما فروغ فرخزاد گفته است

پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردني است

پس پرواز كن

بي بهانه

با بهانه زيستن بي ريا و همره بالهاي شجاعت و سخاوت

و چنين است كه پيام شجاعت دهم

 پيام مهر

انسانيت و حكايت ما شدن ها را باز گويم ياد نجوائي افتم كه سالهاي دور شنيدم كه مي خواند

چه كسي خواست كه "من و تو "ما نشويم  آري بزدلي و جهل و بي مهري خواست پس بر خيزيم و شويم آنچه گاندي گفت

من نبايد چيزي باشم که تو مي‌خواهي ، من را خودم از خودم ساخته‌ام،

تو را ديگري بايد برايت بسازد و

تو هم به ياد داشته باش

مني که من از خود ساخته‌ام، آمال من است،

تويي که تو از من مي سازي آرزوهايت و يا کمبودهايت هستند.

لياقت انسان‌ها کيفيت زندگي را تعيين مي‌کند نه آرزوهايشان

و من متعهد نيستم که چيزي باشم که تو مي‌خواهي

و تو هم مي‌تواني انتخاب کني که من را مي‌خواهي يا نه

....

باشد كه باورش باشد

باشد كه شجاعتش باشد

 باشد كه سخاوتش باشد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 10:46  توسط تورج عاطف  | 

عادت كرده ايم كه غمنامه اي بخوانيم  و چنين است كه در  دنياي مجاز وواقعي مي گرديم 

 غمنامه ها

جدائي ها را

 جدائي ؟

 حكايت جدائي كه مي آيد به ياد قصه وصل و شادي مي افتيم

 فرهادي امروز را براي ما گونه ديگر رقم زد

امروز جشن بود

بيرون آمدن ز خلوتكده

و...

از خلوتكده كه مي گويم به ياد رفيقي دور افتم كه مرا اين گونه گفت

حكايت بيرون ز خويشتن را زدم و ناگه رفيق دور و نزديك گفت
بهر كدامين اميد ز خويشتن برون آيم؟
و من حكايت آن ترانه قديمي را خواندم
خنديدم به صداهاي غريب
خنديدم به نگاه دور
به ان همه فرسنگ راه
نمي دانند كه كوچكي دل
تنها يشان كرده
لبخند را فروخته اند به…؟
بزرگي خورشيد اسمان را نمي بينند؟
اگر دريا را ببينيم
دل را دريايي ازعشق مي سازيم
….
و او مرا گفت
دل دريائي ؟ مگر دريائي هست من تنها مردابي بينم
و من پاسخ گويم

حسرت نبرم به خواب آن مرداب که آرام
درون دشت خواب شب خفته ست دریایم

و او گويد
ناخدا نمي خواهم چنين و قصدم خلوتكده است
و من به خلوتكده مي انديشم و مي نگارم ….

هر رو ز می نگر م در ر و ز گار می آیند و می گو یند و می نو یسند و ناگه ز خو یشتن و ز نو شتن و ز او که بهر ش دل داده اند و شاید دلشان شکسته است هیچ نگو یند و لی راهی خلو تگاه خو د می شو ند . گو یند
اند کی مرا رها ساز ید دیگر نخو اهم بو د
خلو تگهم تنها جایگاه من است و…
ومن می اندیشم که
خلو تگاهش چه به او ارزانی خو اهد کر د ؟
و باز اين گونه ادامه دهم
-همه ز همه جدا شده ایم از خو د بیگانه به دنبال خو د شده ایم و بی نگاهی به آن دگر ی که شاید با لبخندی و یا کلامی و شاید همدردی بتو اند دردی را اندكي آرام کند ره به سو ی خلو تکده می بر یم در آن خلو تکده ای که نه ساحلی و جو د دار د که به کشتی که مسافر انش پنداری جز عشق دار ند دست تکان دهد و آن خلو تکده بی آسمان است بی آسمانی که باعث می شو د هیچ دختر بچه ای نتو اند باد باد کش را در آسمان تعقیب کند و حالا فقط حسر ت و حسر ت است بر استی در خلو تکده به دنبال چه خو اهیم رفت ؟ این خلو تکده در مانی بر ای قلب های شکسته خو اهد داشت ؟ این خلو تکده اند کی درد هجران یار را کاهش می دهد ؟ این خلو تکده می تو اند شادی و امید را بر قلبی شکسته بر گر داند؟ می دانم دو ست داری اند کی آرام گیر ی اما در خلو تکده مگر می توان آرام گر فت ؟ و اگر آرامشی باشد آیا آرامشی چو ن مر داب نخو اهد بو د ؟ می پر سم به کدامین تو هم خلو تکده را بر گزینی ؟من خو د ناخدای تنهائی ها بو دم و شاید همچنان باشم اما هر گز خلو تکده را بر نگزیدم این خلو تکده ای که نام آرامش دهنده دارد از من همه چیز را گر فت عشق و دلدادگی و خاطره و طعم و فادار ی و عشق و ر زی و صد البته خاطره جسارت داشتن معشو ق هم در همان خلو تکده گم شد و تر ک کر د پس مهر بان بر ای امید و آرزو و عشق و آرامش به دنبال دریا و نه مر داب باش آرامش تو در رو ی در یای پر طو فانی ز ند گی میسر خو اهد بو د اما در مر داب شاید آرامشی باشد اما آرامشی گو رستانی و مر دابی است و شاید باتلاقی خو اهد بو د باتلاقی که ترا در خاطرات و حسر ت دفن می کرده و تر ا ز خو د پر ت می کند باید خیر ه شو ی شاید در سایه های گذ شته شاید به کابو س آینده و شاید به دفن رو ز های جو انی و عشق و ر ز حال نمی دانم چه گو یم و لی باز می پر سم
خلو تی بهر کدامین آر ز و ناشدنی خو اهی؟ این تو هم است ناز نین این تو هم را من با تمامی و جو د دیده ام و حس کر ده ام خو د را نکش خو د را دفن نکن
بگذار تا بگذري
بگذار تا باورش كني
بگذر آغوشش گيري
بگذار بوسه بارانش كني
به كدامين بهانه ؟
به كدامين يار ؟
به كدامين باور ؟
ترا گويم
خود را در آغوش گير
تا معشوق در آغوش باشد
خود راب وسه باران كن
تا توهم معشوق به رويا و شايد به حقيقت رسد
بگذار بي بهانه خود را در برگيري
بگذار يار خويشتن باشي تا خويشتن ياري باشد
بگذار باور كني كه دريائي
بگذار مرداب را از ياد بريم
دستهايت را به من ده
پرواز كن به آن سوي اقليم نا اميدي
دستهايت برا به من ده
دستهايت را به خويشتن ده
دستهايت ا به بي بهانگي ده
دستي به عشق
زلفي به اميد
پاي رقصان, شوق
اين است در زندگي ذوق

اين است در زندگي ذوق

...

آري ذوق است

 فرهادي طعنه زد

جدائي را نوشت اما وصل را نمايش داد

 ذوق زندگي را به ما آموخت

شادماني براي او باد كه شادمانمان كرد


برچسب‌ها: اصفر فرهادي, جدائي نادر از سيمين, گلدن گلاب, خلوتكده
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 11:11  توسط تورج عاطف  | 

چقدر سخت است  اما بايد سكوت را آز مود زيرا تنها راهي است كه مي ماند

با اين مردمان چه بايد كرد؟

سكوت بايد كرد؟

آري

آري

سكوت خواهم كرد

بهر آناني كه نديدن مرا تا, فرياد زنند  جهاني را  كه آنچه خواهند بينند مرا

سكوت خواهم كرد

بهر آناني كه فرياد را ابزاري براي نشنيدن ها گذاشته اند  و بگويند چه گزافه گو بود آن  ناخداي  بي خبر از خدا

سكوت خواهم كرد

بهر آناني كه دهانشان پر ز طعم دوست داشتن ها بود  و كامشان تلخ از آن كه با كلامش دوست داشتن ها را بهانه اي براي فريب بكرد

سكوت خواهم كرد

بهر آناني كه لمس را بهر ياد آوري  تازيانه آموختند وآمدند و زدند و سر انجام با سيماي افسرده تاولهاي دستهائي را نشان دادند كه از شلاق زدنها سخت  مكدر شده بود

سكوت خواهم كرد

بهر آناني كه نفحه مهر را فريبي خواندندو در استشمام مهر باز حكايت فريب حوا توسط شيطان را تفسير  تكراري كردند كه :شيطان همان آدم بود..

آري نفحه مهر را گندابي براي فريب خود پنداشتند و وه چه با شكوه عوامي را فريفتند و گفتند ” مي بينيد چقدر من ساده ام ؟”

سكوت خواهم كرد

بهر قضاوتي كه بر من نمودند گفته اند شاعر فريبها و دوروئي و طعنه ها است

سكوت خواهم كرد

بهر ادعائي كه خود را ساده پنداشت و آن عشق به دريا را رياكار ناميد

سكوت خواهم كرد

بهر تمامي حرمتي كه او داشت و بهر آن سوخته ايم و دم نزديم و دم نخواهيم زد

سكوت خواهم كرد

بهر سقوط آن كه  تنها ديگران را در سيماي شيطاني بديد و خود را  فرشته اي ز ديار پرديس يزدان بي گناه ,بي گناه,…

سكوت خواهم كرد

بهر كلام و گفتاري كه از سر عشق و دل بود براي آن دگري ريا و از سر تزوير معني شد

سكوت خواهم كرد

بهر گلبرگهاي بسته شده  شقايق سرخ و نارنجي غروب و زرد آفتاب گردان ملول دور از مهر و دشت سبز سر گرداني عشق و زنبق باورهاي دروغين و لاجوردي  درياي  كوته بيني بي كران و زوال بنفشه هاي آتشفشان فنا

سكوت خواهم كرد

بهر تازيانه ها و كلامهاي ز خويشتني كه بيگناه بوده و خواهد بودو آن دگري من ,كه تا   قيامت در  گناه است

سكوت خواهم كرد

ز قلب يكي بود و چند گانه خوانده شد همه گونه هايش ز جنس ريا

سكوت خواهم كرد

بهر چشمهايم كه چه زيبا نقش فريب را به يار بي گناه بداد و او را اسير و سرگشته و ساده دلي باور را بخشيد

سكوت خواهم كرد

به حرمت بغض آتشفشان كه بي كران در اندرون خويش داشت و تمناي فوران نداشت

سكوت خواهم كرد

بهر آن كه مهر را سايه بديد و خود در تاريكي ها به دگربست و رفيقي را چه محكم نواخت

سكوت خواهم كرد

به پاكي عهد و پيمان و خاطراتي كه داشته و نداشته و حسرتي كه گرفته و آرزو مي كرد كه هيچگاه نداده بود

سكوت خواهم كرد

بهر آن كه تكرار نشود بيدادگاهي كه همه چيز از ياد رفت همه كس مزور بود تنها او ساده و در دست اهريمن توطئه بود

سكوت خواهم كرد

بهر آن كه خود نشنيد و نديد و نچشيد و لمس نكرد و نبوئيد كه چگونه او نخواست كه نشنود و نبيند و نچشد و لمس نكرد و نبويد تا متهم به پليدي ها نشود و …

سكوت خواهم كرد

بهر مردم روزگار كه همه مهربان! و پر عشق! و ساده لوح و در دام فريب آن ديگري من  !بوده و تنها گناه روزگار به گردن ناخدائي بود كه راست گفته باشند “نا” خدا بود

سكوت خواهم كرد

بهر آن كه بانو بگفت

” بگذار به طعنه بگويند مردمان / حكايت عشق مدام ما “

” هرگز نميرد آن كه مرده اي به عشق/ ثبت است بر جريده عالم دوام ما”
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 10:52  توسط تورج عاطف  | 

دريا دستهايش را براي در آغوش كشيدن ساحل مي گشايد و مي آِيد و در هنگامي كه مي انديشد ساحل در آغوش او است به يك باره رها مي شود و باز بر مي گردد و به انتظار مي نشيند و بار ديگر سوي ساحل آيد و مي پندارد كه اين بار اين معشوق گريزپاي را گيرد اما گوئي ساحل همچنان اصرار دارد كه در آغوش دريا جاي نگيرد اما به واقع قصه چنين بود ؟آيا هيچ ساحلي از دريا گريزان است ؟ مي دانيم كه چنين نيست و سر انجام هر ساحلي  به آغوش دريا رود و  اين حكايت تكراري است اما شايد اگر نگاه غمگيني داشته باشي و دلت يك جائي ز يك چيزي و شايد كسي  گرفته بود نگاهت به  دريا و ساحل همان نگاه"گريزپاي ساحلي "باشد كه همه دانند با صبر دريا روزي دريائي شود اما مگر صبري را تواند كه چشمهاي دلسوخته اي ببيند  ؟ آن چشمها  در همه جا  تنها بيننده هجر است و اين گونه است كه  به سوي دريا رود روي شنهاي  ساحل آن قدم زند و هر دم حال و هواي دوران وصل را به ياد آورد ودر اندوه هجر اشك ريزد و ديگر هيچ نبيند  واين گونه است كه به ياد نجواي دور مي افتد و ناگهان سردش مي شود  و در اندرونش اين سرما را با تمامي وجود حس كند و مي گويد

من سردم است

 و مي دانم هيچ آتشي نمي تواند اين دل شكسته را گرمايش دهد

من سردم است

و مي  دانم هيچگاه سوختني را تواني فرا تر از درد هجر نخواهد داشت

من سوختني خواهم سوزان تر از آتش

و مي دانم آتش چه ناتوان از هماوردي با دل سوخته ام خواهد بود

...

اما سرما ترا به چنگال خود گرفته است و اين گونه است كه نمي تواني طاقت آوري و به دنبال همنشيني در روي ساحل گريزان از دريا مي گردي و چوبها را افروزي و آتش آيد و شايد هنگامي كه به ترنم صداي دريا و آتش گوش فرا دهي با خود گوئي

اي آتش بسوز و بسوزان

 مي دانم كه سوخته اي اما سوزاندن ,تنها ترا هنر نباشد

در سرزمين سوخته ,سوزان مردمب هستند  كه  خصيصه سوزاندن را بهتر از هر آتشي دانند و دردسوزاندنشان هر آتشي را عاجز از خودنمائي مي كند

اي آتش بسوز ولي هنرسوزاندن تنها از آن تو نيست, مي داني ؟

...

مي خندي كه چنين طعنه هائي به آتش زده اي و بار ديگر به فرار ساحل و دريا چشم  مي دوزي و در اين هنگام است كه صدائي ترا مي خواند

نمي انديشي كه آيا  به گزاف زمن سخن گفته اي ؟

اطراف را مي نگري و از خود مي پرسي

اين صدا از كدامين سو مي آيد ؟ مگر غير من و دريا و ساحل گريز پا كسي ديگري در اين ساحل دور افتاده معبدي ساخته است ؟

و باز صدامي آيد

 مرا از ياد برده اي ؟شما آدميان همواره غافليد

و باز به دنبال نوا مي گردي و عاجزانه مي پرسي

تو كيستي ؟

و صدا گويد

آنگاه كه نور و گرما را تواني براي نگريستن نداري چگونه مي تواني به من طعنه زني ؟

ناگهان مي بيني صداي نار است كه ترا مي خواند

تو سخن گوئي ؟اما ...

فرصتي براي سوالهاي ديگر ترا نمي دهد و گويد

نمي بيني و درد تو اين است ؟

و باز پرسي

نمي بينم ؟ چه چيز را بايد بينم ؟

و آتش مي گويد

 تو از من تنها سوختن را ديده اي ؟آيا نور و گرمايم ترا رهنمون نكرد كه انديشي كه گزاف گفته و  خطا كرده اي؟

مي خندي و مي گوئي

 اما خصلت آتش سوختن است و...

باز فرصتي ترا ندهد و گويد

 آتش مي سوزاند  مي دانم خصلتش است اما هنر آتش تنها در سوزاندن نيست آتش مي سوزد تا ترا نور و گرما دهد خود سوزي او را نديده اي ؟ عاشقانه اي  كه بهر لبخند تو از گرمايش داشته است را حس نكردي ؟ چگونه غافل بودي كه چنين ساحلي را برايت نوراني كردم اما تو تنها از سوزاندنم  سخن مي راني ؟آري سوزاندن هم خصلت من است اما هنرم سوختنم بهر رهائي تو از سرما و تاريكي بود آيا اين را بيني ؟ تو مي سوزاني آنگاه كه سوخته شدنم را نمي بيني و نور و گرمايت را نفي كني ؟ چه كسي بود كه فرياد زد

من سردم است و هيچ آتشي مرا گرم نخواهد كرد ؟

 خجل و شرمسار كلامي براي گفتن نمي يابي و اين سكوت تو آتش را نيز از سخن گفتن باز مي ايستاند نمي داني كلام آتش را در رويا و يا واقعيت شنيده اي اما نشانه را گرفته اي قصه اين است كه

                                     نمي بينيم

و اين نديدنها است كه ساحل را گريزپا از دريا و هنر ناررا در سوزاندن مي بيند دلت تنگ مي شود سرمايت رهايت مي كند و دلت را به اميد مي سپاري و عاشق مي شوي

عاشق لبخندي ز لحظه ديدار

عاشق نگاهي ز يارچشم گريز

عاشق وسوسه بوسيدن معشوق

عاشق زيستن

عاشق بودن

و عاشق سوختن بهر دادن نور عشق و گرماي دلدادگي

و چنين است كه پند حافظ را خواني

آتش آن نيست كه در شعله او خندد شمع ؟آتش آن است كه بر خرمن پروانه زدند

و به ساحل مي نگري حكايت را گونه ديگر مي بيني اين ساحل است كه مي خواهد در آغوش دريا باشد ولي دريا به آن لحظه وصال نرسيده است  نگاه شيريني است

چون نگاه عاشق دلي آتش

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 12:50  توسط تورج عاطف  | 

دخترم عاشقانه هائي را مي خواند  و گوئي سخت در پي اين  است كه جاي در پاي پدر گذارد  و اميد پدر در اين است كه دلش نشكند و عاشقي را به سر انجامي خوب رساند

آيلي از حكايت نادر ابراهيمي برايم گفت اين نويسنده اي كه عاشقانه هايش بي همتا است و در كتاب فارسي كتاب اول راهنمائي از " قلبم را به چه كسي هديه مي كنم " او نوشته اند

آيلي شمرده مي خواند و چقدر  احساسات را زيبا برايم  به تصوير مي كشد پيش خودم مجسم مي كنم اگر نادر ابراهيمي هم در كنار من حضور داشت به طور حتم چون من سعي مي كرد  مانع از ريختن اشكهايش شود زيرا دخترم زيبا از دلدادگي هاي نادر ابراهيمي خواند او كه بنا بر پند پدر سعي مي كند قلبش را به ديگران بخشد  و چنين است كه قلب را به مادر و پدر و برادر بزرگتر و خواهر كوچكتر و خويش و قوم مي بخشد حتي سعي مي كند به عمو بزرگتر پدر كه پول دارد هم بخشد اما عمو در قلب دوام نمي آورد چون صندوق پولش را همواره مي خواهد به همراه داشته باشد و بعد دامنه اين حكايت را افزايش  مي دهد و همه كساني كه براي ايران و سر افرازيش تلاش مي كنند مي بخشد و ادامه مي دهد  تا به كل جهان مي رسد مي بخشد و...

داستان زيبا است و سر كار خانم معلم ادبيات آيلي يعني خانم اشرفي از آيلي خواسته بود كه او هم قلبي بزرگ در دفترش بكشد و آدمهائي را كه دوست دارد را در آن بنگارد  و آيلي دفترش را به من نشان داد همه بودند  دختر مهربانم ازمن و پدربزرگ و مادر بزرگ و عمه و شوهر عمه و دختر عمه و  دائي محمود و خانم ( مادر بزرگم ) و آقا جان ( پدر بزرگم )و... خيلي ها نام برد كساني كه براي من هم باور نكردني نبود كه چنان حس زيبائي به دخترم داده باشند كساني چون دائي محمود كه آيلي چند ماهي قبل از مرگش تنها ديده بود و يا خانم و يا آقا جان  كه هيچگاه آنها را نديده بود آيلي نوشت و باز هم نوشت و از من پرسيد

-         بابائي ديگر چه كساني را بنويسم ؟

 و من باز هم گفتم و او نوشت و باز هم پرسيد  و سر انجام من گفتم

- آيلي جان ! ديگر يادم نمي آيد

چهره غمزده آيلي را نمي توانستم تحمل كنم و از اين رو فكري به سرم زد و پرسيدم

-         مي داني چرا اين همه اسم مي خواهي بنويسي؟

آيلي پاسخ داد

-         براي اين كه قلبم بزرگ بشود

خنديدم و گفتم

-         خوب قلب بزرگ براي چيست ؟

آيلي فكر كرد و به نظر مي رسد جوابي ندارد

 من پاسخ دادم

-         براي اين كه بيشتر ببخشي

 و آيلي مي پرسد؟

- قلبم را ببخشم ؟

و من ادامه مي دهم

 - نه فقط ببخشي  بايد ببخشي تا قلبت بزرگ شود 

 كمي مكث مي كنم  و نگاهي به دور كردم و زمزمه نواي دور به ذهنم آمد

فردا دوباره پاييز ميشه باز

 دلش از غصه لبريز ميشه باز

 اي آسمان بهش بگو  پشيمون ميشي

بسوز عاشقي قسم كه دل خون ميشي

اما ...

 نه مي دانم كسي پشيمون ز عاشقي مي شود كه دكاني جاي دلي در اندرونش دارد

نگاهي به آيلي مي كنم و مي گويم

-         دخترم مي توان عاشقي كرد حتي اگر دلت را شكستند

-          دل شكسته بزرگ است

-          دل شكسته قوي است

-          دل شكسته دل است

 و به ياد قديم مي افتم آنجا كه بيژن در شهر قصه ما را  مي گفت

اين دل براي ما دل نميشه

 اما خودش هم مي دانست دلي مي تواند دل باشد كه ببخشد 

چرا اين همه دلتنگي ؟

آري دل تنگ است كه درد و رنج آورد بايد گشاد دستي كرد دل خوش از دل بودن آيد و بس

 دخترم مي خندد و فكر مي كنم شايد نداند از چه سخن مي گويم  شايد بايد سالها بگذرد و عاشق شود و ببيند كه درد فروغ چه بوده است كه مي گفت

 من در ميان مردماني زندگي مي كنم كه همچنان كه ترا مي بوسند در ذهن خويش طناب دار ترا مي بافند

آري او بايد بداند كه آدميان همه آدمي نيستند

او بايد بداند كه دل سوختن لايق هر كس نيست اما دل بخشش اين گونه است

او بايد بداند  كه قدر دل را بايد بداند

 او دلي بايد داشته باشد به بزرگي

عشق

بخشش

 

و ديگر هيچ

آري نجواي قديمي تنها شكوه بود  كه مي گفت

به تو مي گويم ديوونه نشو اي دل

 عاشقي ديگر ثمر ندارد

جز دردسر ندارد

 مي دونم تو ديگر عاقل نمي شي

ديگر براي من دل نمي شي

 دردسر؟

ثمر؟

ديوونه ؟

نجوا مي كنم

دل اگر دل باشد همه ثمرش خود عاشقي است و بس

 دل اگر دل باشد دردسر مي خواهد

 دل اگر دل باشد اين گونه دلي است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 9:41  توسط تورج عاطف  | 

به سلامتی ِ لحظه ی ِ گریز
لحظه ی ِ سکوت های ِ مکرر
به سلامتی ِ حضور ِ خلسه وار ِ من
.بر توازن ِ بی نقص ِ عشق ِ تو
به سلامتی ِ بی تابی ِ سرانگشتان ام
در اضطراب ِ بر لب نهادن ِ آخرین جرعه از جام
به سلامتی ِ پرواز بر فراز ِ تمامی ِ سیم های ِ برق
و بی خبری ، بی خبری ِ مطلق ، از حضور ِ سخاوتمند ِ دردها
... به سلامتی ِ پناه ِ صدایت که عین ِ حضور است

می نوشم ، می نوشم ، می نوشم
آخرین جرعه از تکرار های ِ زندگی ام را
و در انتظار ِ پیامی که می گوید ؛
!نوشت باد
...تا ابد مست می مانم

 حرفها چون بغض در گلويمان است به آنهائي كه مي خواهيم بگوئيم اما گوئي گوشي براي شنوائي نيست همه جا روز مرگي ها لانه كرده و كسي نمي خواهد حتي اندكي صور اسرافيل آگاهي را شنود  و من تنها با قلم خود و قلبي پر غوغا مي نگارم

به تو ای دو ر و نز دیکم

رو ز گار سخت سر در گم وشاید این سر در گمی های ما است که این ر و ز ر گار این گو نه بر ایمان گنگ و نامفهو م ساخته است نا دانسته ها ما ز نا شناخته ها و شاید باو ر های نادرستی است که نسبت به خو یش و اطرافیانمان داشته و دار یم در بازی زمانه بسیاری از او قات یا ز و د رسیده ایم و اغلب بسیار بیشتر از لفظ" بسیاری اوقات " دیر آمده ایم

آری دیر رسید ن و دیر آمد ن سر نو شتی است که بر ایمان باو ر ها ساخته اند باو ر هائی که بسیاری از آنها باو ر های خو د ما نبو ده اند این باو ر ها همان اعتقاداتی است که اطرافیان و مر د م شهر و دیار مان بر ما چو ن شلاقی نو اخته اند و گفته اند این راه را باید ر فت این راه را باید قبو ل داشت و این گو نه باید ز یست در و رای القاب تو خالی که بسیاری را " دکتر " و " استاد" و " روشنفکر " نامیده اند کسانی و جو د داشته اند که خرد و آگاهي را در پس شعار و کند  ذهنی و پستی و در پس  ادعاهای رو شنفکرانه  و جنتلمنانه و ...دفن کر ده اند همان ادعاهائی که ترا و مرا بسیار آزرده است همان اد عاهائی که  هم بر من و هم بر تو قضاو ت شده است و بسیاری او قات ترا محکو م کر ده که در ز باله دانی افکار پو سیده ای که می گو ید ز نی که و قار دارد و شخصیت دار د و پاک نیز می خو اهد باشد محکو م است که دیگها را بسابد  زیرا نخو استه است سنت ننگین تسلیم بی قید و شر ط را پذیرد و  مي خواهد به كم قانع باشد مي خواهد مالكيت را بپذيرد يك مالكيت از نوع ارباب و رعيتي  همان مالكيتي كه نگاه مالك به جسم و پول دارد و به دنبال پادشاهي قلبها و ذهنها و مهرها نيست همان قضاو تهائی که مر ا به شیادی و بی مهری و ناپدر بو د ن  بارها محکو م می کند آنگا ه  که خو د را خاله سو سکه داستان معر وف پارسی و مر ا قصاب آن می داند

مهر بانم ! ترا می شناسم از آغازی که شناخته شده ام در پس ز ند گیها در و رای ر و ز گار آغاز و مر گمان با تو بو ده ام با تو ئی که همو ار ه با منی همان منی که ر و ز گار اجاز ه دادمن و تو بارها ما شو یم و بسیاری از او قات سکو ت و صبر و شاید خو د سو زی را نصیب من کر د که اجاز ه نداشتم تر ا بو یم و بو سم و در آغوش گیر م اما شاید در و ر ای دیگر دنیای دگر و ز ند گی دگر این چنین نباشد اما مهر بانم این را بدان بر ای من تو همو ار ه پاک تر از پاکی بر ایم معشو ق تر از هر عشقی خو اهی بو د حکایت عجیبی گفته ام ؟ "معشوق بالاتر از عشق" مد تها است یاد گر فته ام عاشق باشم بهر عشق و عشق بهر عاشقی و در این میان ر نگ معشو ق چه کم ر نگ است و همان خاله سو سکها مر ا گفتند  تو همو ار ه بی عشق خو اهی ماند و عاشقی را هیچگاه لمس نخو اهی کر د چه مضحکه است کسی بر ای آن دگری قضاو ت نماید که تو هیچگاه عاشق نخو اهی شد  مگر عاشق را با فعل " شدن " صر ف کنند ؟ عاشقی را فعل " بو دن " است این فعل بو د ن که هم ماضی بعید داشته است و هم ماضی نقلی و هم حال و هم آینده را شامل شو د چه کسی گفت عاشق نیستم و نبو د م و نخو اهم بو د ؟ این یک در و غ بزر گ است اما به حر فهای خای خاله سو سکه گوش نخو اهم داد ز یرا خاله سو سکه شهر قصه ها همو ار ه به دنبال موشی و آن دم درازش می باشد و هرگز قلبی را نخو اهد  زیرا که ملاکش تنبه و ر و ز دعو ا است و چه سخت است این گو نه ر نجیدن و ر نجاندن آن دیگری لیک چه باید کر د جز دعا بر ای  یافتن مو شیهای دم بار کی و دراز برای خاله سو سکهای فر او انی که در رو ز گار ما می خو اهند بر ما قضاو ت کنند

 مهر بانم ! می خو اهم بد انی عشق جاودانه است  جاو دانه ر و یایي ونسیمی که بر پیکر م می و ز د و این حکایت همان ناخدا و کشتیش است

ترا دو ست دار م به انداز ه تمامی ز خمهائی که بر تن تو و من همه عاشقها ز ده اند

تر ا دو ست دار م به انداز ه در یا به انداز ه نسیمی که بر آن می و ز د و به انداز ه تمام طو فانهائی که می خو اهند آبی آن را با آبی آسمان دعو ا انداز ند

ترا دو ست دار م اشکهایت را بهر مد عیان در و غین خر ج نکن دلگر فتگیهایت را با من گوی حتی در رو ز گاری که شاید جسما حق نداشته باشم که باشم اما این را بدان که ر و ح من همو ار ه با تو است و این باو ر ها است که جسم مر ا ر و ز گاری محبوس کر د و از تو دو ر نمود اما یاد داشته باش همو ار ه باو ر های در و غین را تنها با  تک باو ر جاو دانه ام یعنی " عشق تو" به فر اموشی خو اهم سپر د

 عاشق باش اين نجواي ناخدا بود كه روزگاري گفت

 عشق زندان نيست

 عشق ترس ندارد

 عشق روز مرگي نيست

 عشق سكوت نيست

و طوفاني در راه است اما طوفان هموره حركت را سبب است و مردگي و ماندن در روز مرگي مال مردابي هاي گشاد دهان و حاشيه پرستان است

 كاش دير نرسيم به باور

دريائي

عاشقي

شجاعت

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 11:38  توسط تورج عاطف  | 

افتادگي آموز گر طالب فيضي/هرگز نخورد آبي زميني كه بلند است


 دل گرفتگي امروز آسمان شهر را دليلي مي بيند به هجرت پهلوان

در روزگار نامردي ها و نامردمي ها و ناجوانمردي ها در هنگامه كه همه چيز در بغض و كينه و نامردي غرقه است  در زمانه اي كه هر ناكسي خود را محق به هر كاري مي داند و نر گونه بودن خود را مردانگي مي داند و داد و فرياد و تهديد را به عرش مي بردكه

اي مردم من مردم

من عاشقم

 من اين گونه هستم كه رستم بود پهلوان

بايد هم هجرت پهلوان دلگيري آورد روزگار سختي است در اين زمانه خيلي راحت مردانگي ها را ضعف مي شمارند و فرار مي كنند  زيرا آن كه مرد است

  خشمگين نيست

و بزدل نيست

و سعي در جذب دلسوزي ندارد

 مرد در سكوت است نجواي عاشقانه اش را با خون دل بر ذهن مي نگارد لبخند مي زند او را به هيچ مي نگارند چون همواره بوده است

آرام

 بي ادعا

در سكوت

و...

 قصه بسيار  است اما ...


زمستاني كه مي رسد كمي از ميانه ماه اول مي گذرد باز حكايتجوانمرد ” و ” پهلوان ” و ” مرد ” در دهانها مي چرخد, آري حكايت از مردي مي شود كه قهرمان بود در المپيك و مسابقات جهاني افتخار براي ايران و مردمي كه عاشقش بودند بارها آفريد اما با فروتني و جمع آوري كمك در جريان حادثه زلزله بوئين زهرا تبديل به پهلوان شد و با نگرفتن دست آسيب ديده مدويد قهرمان اسطوره شوروي سابق در جريان مسابقات بزرگ جهاني تبديل به جهان پهلوان گرديد حكايت جهان پهلوان قصه ساده اي ندارد خيلي ها اين لفظ را به همگان داده و از ياد برده اند كه جهان پهلوان بودن, چيزي نيست كه در پس نام هر مدال آوري بگذارند حكايت جهان پهلوان داستان زور و بازو و سنگ و فولاد و جام و مدال نيست جهان پهلوان بايد قلب زرين داشته باشد و شجاعت و صداقت و مهرباني و مردمي بودن را يدك بكشد قصه جهان پهلوان را حكيم خردمند فردوسي پارسي برايمان گفت او الگو داده است او از پهلوانان زياد گفته است گيو و گودرز و طوس و بهرام و آرش و … اما جهان پهلوان كسي نيست جز رستم دستان و پور زال همان كه شجاعت و صداقت و عشق را در شاهنامه نشان مي دهد زال جهان پهلواني است كه سيمرغ او را پرورش مي دهد سيمرغ نماد خرد و دانش است همان خردي كه پدر زال ندارد به جرم سپيدي موي فرزند مي خواهد او را طعمه جانوران سازد دومين صفتجهان پهلوان عشق است عشق به ميهن و عشق به مردم و عشق در تمامي جهات انساني كه مي توان براي آن متصور بود قرنها پيش فردوسي از نفرت از تبعيض نژادي سخن مي گويد زال پور پهلوانان و جهان پهلوان ايران عاشق رودابه دختر مهراب كابلي است دختركي زيبا از نژاد ضحاك كه اين مي توان سخت سهمگير باشد اما زال عاشق است نه ز بهر نژادها خللي در ذهن دارد و نه بهر مقام پهلواني حاضر است كه جور منوچهر پادشاه ايران را تحمل كند و عشق پيروز است آري صفت جهان پهلوان دادن عشق بي بهانه است او عاشق خود معشوق و نه نژاد است صفت ديگر جهان پهلوان انصاف است در روزگاري كه ايران باستان ما در پي يافتن پادشاهاي است اين زال است كه كيقباد را در مازندران مي يابد كه كيان پادشاهي دارد چرا زال خود پادشاه نمي شود ؟ زيرا جهان پهلوان است و جهان پهلوان مردي از ديار ميليتاريزم و نظاميگري و زياده خواهي نيست او انصاف دارد پس صفت ديگر جهان پهلوان انصاف است و عدم زياده خواهي و نرفتن به دنبال جاه و مقام و گردن كج كردنها در مقابل زورگويان زمانه … و بعد از زال اين رستم است كه جهان پهلوان است پهلوان مردمي كه هر گاه كيكاووس پادشاه خود كامه ايران سر به ظلم مي خواهد كه بنهد هيچ كس جز رستم را در مقابل خود نمي بيند آري جهان پهلوان مردي است كه لقبش را از مردم و بهر دفاع از آنان مي گيرد و اين گونه است كه رستم مي گريد و به اسفنديار كه زور و بازو و لقب شاهزادگي دارد مي گويد كه راه خرد را پيش نگرفته است اين رستم است كه جهان پهلوان است مردي به غايت عاشق و خردمند و ملي , حكايت هفت خوان را كه مي خواني مي بيني كه او تنها پناهگاهش يزدان است و بعد مهري كه مردم به او دارند و شعقي كه او به ميهن دارد حكايت جهان پهلوان ديگر قصه پورياي ولي است مردي كه جهان پهلوان است و شكست نمي خورد جز در مقابل شادي كه مي تواند در اثر شكست تصنعيش به پور پيرزني دهد آري او عشق مادري به فرزند را بيشتر از عنوان جهان پهلواني دوست دارد چه كسي مي تواند شاعر و پهلوان را يكجا جمع مي كند ؟ جواب به اين سوال آسان است اين عاشق مردي است كه پورياي ولي نام دارد … وامروز حكايت تختي است در روز 17 دي 1346 مردي از ميان ما رفت كه به نقل روزنامه فردوسي در آن روزگار , هجرتش چون غيبت رستم از شاهنامه بود امروز را روز كشف حجاب نيز گفته اند و از اين رو دوست داريم از تختي و حجابي كه دور او وجود داشت سخن گوئيم از مردي كه دردهاي مردم را همواره درد خود دانست اما هنگامي كه درد داشت هيچكس درمانگر كه نه,حتي شنواي دردهايش هم نبود جهان پهلوان مردي كه نمي تواست حتي درد آسيب ديدگي حريف نامدارش را تحمل كند در روزگار پر درد پايان ورزشكاري و تبعيد يش از مكانهاي ورزشي باز پهلوان بود زيرا پهلوان درمانگر است و نه آن كه دردش را فرياد كند تختي پهلوان بود مردي كه حيت حاضر نشد در آگهي ساده تيغ صورت تراشي شركت كند زيرا اهل ريا نبود و دلش نمي خواست كه كسي بهر نام او بخواهد كه ضرر كند تختي همان مردي بود كه در ميدانهاي بزرگ جهاني گردان مي افراشت اما در ميان مردمش همواره سر به زير بود حكايت جمع آوري كمك تختي براي زلزله زدگان بوئين زهرا شنيدني است او سر را به پائين انداخته و در خيابانهاي تهران حركت مي كند و پول جمع مي كند تختي در حجاب بود اين رسم پهلوانان است هيچكس به واقع هيچگاه دردهاي راستين او را نفهميد زيرا او كوه بود و قرار بود كوه بماند و كوه ملتي باشد كه به او تكيه كنند او هيكل و زور كوه پيكرش را به مردم تحميل نكرد زيرا از سلاله زال و رستم و پورياي ولي بود او عاشق بود عشقي كه حكايتها داشت و چون بخش بزرگي از زندگيش در حجاب است امروز بنا به گفته حافظ مي گوئيم تو خود حجاب خودي,از ميان بر خيز تختي حجابش مردانگيش و انسانيتش و جوانمردي و صبرش بود و سر انجام در همان حجاب از ميان ما رفت يادش گرامي باد دوستش داريم تا زماني كه عشق همان عشق باشد

 كاش مردانگي دفن نشود در سكوت و بي ريائي

كاش مردانگي دلسوخته بهر دلسوزي نامردمان نشود

 كاش مردي ديده شود

 كاش مردانگي ديده شود

 كاش

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 12:59  توسط تورج عاطف  |