بر روي كشتي زيستن نشسته است و به درياي حوادث مي نگرد همان بحري كه پر از آدمها و نشانه ها و گفته ها و پندارها و كردارها است عاشق دلي سوي آيد و پرسد
- ناخدا !به سخن من گوش داري ؟
ناخدا لبخندي مي زند و در خويشتنش سپاسي از يزدان پر مهر دارد كه مسافري ديگر كه پنداري جز عشق ندارد بر عرشه كشتي زيستن آمده و با اشتياق گويد
- مهربان ! اينجايم ,تا ترا گوش دهم
و مسافري كه پنداري جز عشق ندارد مي گويد از عاشقانه اي كه با محبوبش دارد, از تفاوتها و حوادثي كه بر سرشان آمده از نگاهي كه عاشق و هم معشوق به هم دارند عاشق اصرار و پافشاري دارد تا معشوق را خوشبخت نمايد و معشوق نيز ابرام در گسستن پيوند دارد تا عشق به محبوب را ثابت كند و حال او است كه پرسد كه چه كنند؟ناخدا نگاهش مي كند او را به ياد سالهاي جوانيش مي اندازد به ياد آن روزهائي كه عشق مي ورزيد تا معشوق عشق ورزد مهر مي داد تا بلكه محبوب مهري دهد و هر عشق ورزي دادني را در گروي عشق ورزي گرفتني گذاشته بود و حال همان قصه را مسافر كشتي عشق تكرار مي كرد ناخدا كه به سخنان عاشق دلخسته گوش مي داد تفاوتهاي عاشق و معشوق را بي شمار مي ديد و از اين رو او را گفت
- بهر عشق بايد عشق دهي پس بگذار او رها باشد
مسافر با تعجب نگاه به ناخدا نمود و پرسيد
- رها ؟ اما چگونه رهائي است ؟آيا اين نشانه عاشقي است ؟
ناخدا لبخند زد و گفت
- در درياي عشق دو جزيره وجود دارند. وادي اول , جزيره اي كه معنايش وصل است حتي بي حضور, و عشق است بي هيچ بهانه, مهر است نه در گروي هيچ چيز ديگر, در سوي ديگر آن دگر وادي است, كه جزيره است كه معنايش هجر است حتي در حضور و ترس است همراه با بهانه و بي بهانه ها , و نفرت است آري نفرت و اين نفرت است كه چه تلخي ها به كام آورد .چرا در پي آني كه تلخي را نثار عشق كني ؟ تابلوي زيبائي را كه تا اين دم محترم داشتي را حفظ كن كه سر انجام اين اصرار تو هيچ چيز جز خط بطلان بر زيبا پرتره اي كه از عشقتان كشيده اي نخواهد داشت
شجاعت داشته باش كه خوشبختي را به معشوق دهي حتي گر به بهاي هجر تو از او باشد
مسافر خسته دل با اصرار گفت
- اما ناخدا ! او را دوست دارم و نحوه زيستنش برايم جالب است هر چند كه در حال و هواي آن نبوده ام ولي …
ناخدا دستهايش را بالا برد و نشاني از سكوت داد و سپس گقت
- بنگر !اين كلمه ” ولي ” اصل داستان است و اين ” ولي “حكايت دوست داشتن را تداعي نكند دانستن زندگي كسي با بودن در آن حال و هواي زيستن تفاوت دارد .و بودن در آن حال و هوا با آرام بخشيدن به معشوق فاصله ها خواهد داشت. ممكن است كه تواني تصور روياي عاشق منجي معشوق زخم خورده اي را داشت و شايد بتوان تصور كرد كه آري ,من توانم كه تنها بخشنده باشم و به پاي معشوق ايثارها كنم اما حكايت عشق را نتوان داستان ظالم و مظلوم دانست حكايت عشق هيچ ارتباطي به ايثارو از خود گذشتگي يك طرفه ندارد در عشق بايد دهنده و بي بهانه باشي اما همان كه جايگاه او را نداني و بهانه اي بهر بخشش يابي كه نامش دلسوزي و رحم و شفقت باشد ,چون باغباني ناشي خواهي بود كه در يك روز باراني به نهالي آب دهد
و مسافر غرق در خود بود و ادامه داد
- ناخدا ! او را دوست دارم
و مرد دريا لبخندي زد و گفت
- آري بايد دوست داشت و هيچ كس نتواند كه گويد دوست داشتن را بهر بهانه اي بايد جست اما آنگاه تفاوت آشكار مي شود كه بهر همين دوست داشتني ها هجر را به آغوش گرفت و به سوي جزيره عاشقي پرواز كرد .شايد دلتنگي آيد وشايد اشك و بهانه گيري آغاز شود ولي حكايت عشق, قصه بي بهانه گي است و حتي اگر معشوق و يا عاشق بگسلد پيوند هيچگاه نصيبشان هجر همره ترس و نفرت نخواهد بود
عاشق اشكهايش ا به سختي مانع شود كه فرو ريزند و ناخدا او را در آغوش مي گيرد و به دريا نگرد و ترانه خواجه عاشق را خواند
بحري است بحر عشق ,هيچش كرانه نيست/آنجا جز آن كه جان سپرند هيچ چاره نيست
www.lonelyseaman.wordpress.com/tourajatef@hotmail.com










