حکایت خیام
تلنگرخیام / تورج عاطف
صادق هدایت بر این باور است که فلسفه حافظ دنباله روی از فلسفه خیام است و چنین اشاره ای دارد
باغ فردوس لطیف است و لیکن زینهار
تو غنیمت شمر این سایهٔ بید و لب کشت
" حافظ "
گویند بهشت و حور عین خواهد بود
آنجا میناب و انگبین خواهد بود
گر ما مِی و معشوقه گزیدیم چه باک؟
چون عاقبت کار چنین خواهد بود
" خیام "
نقطه مشترک این دوغول ادبیات جهان به جز زیستن در اکنون در نبرد باجهلی است که اندیشمندان را همواره آزار داده است که در مورد آن می توان به چنین قصه هائی اشاره کنیم .
باد می وزد و جام می خیام به زمین می افتد و می شکند و خیام چنین می سراید
ابریق می مرا شکستی ربی
بر من در عیش ببستی ربی
من می خورم و تو می کنی بد مستی
خاکم به دهن مگر تو مستی ربی
در افسانه آمده به جرم کفر گوئی خیام سیاه رخ شود اما ترس او را تطهیر کند ودو باره بسراید
ناکرده گنه در این جهان کیست بگو
و آن کس که گنه نکرد چو زیست بگو
من بد کنم و تو بد مکافات کنی
پس فرق میان من و تو چیست بگو
این داستان را در کنار این قصه حافظ بگذاریم که
گر مسلمانی به این است که حافظ دارد
وای اگر از پس امروز بود فردائی
با سرودن این شعر همه تهمت ها رو به خواجه شیراز شد که کافر است روز قیامت را قبول ندارد و خواجه با ترفندی اعلام کرد که این شعر پیش بیتی چنین داشته است
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت
بر در میکده با دف و نی، ترسایی
و حافظ نیز چون استادش خیام ناگهان تطیهر از قضاوتها می شود!
در کتاب " شعر بازی های من " از خیام و حافظ گفته ام اما در این نوشتار توجه اصلی بر مقوله " قضاوت " است
گر می نخوری طعنه مزن مستان را
بنیاد مکن تو حیله و دستان را
تو غره بدان مشو که می نخوری
صد لقمه خوری که می غلامست آن را
دیار ما اقلیم سیاه کردن به لکه ای و سپید نشدن به خروار هابرف است و چنین است که حافظ زبان در کام نگه دارد " لسان الغیب شود " و خیام چون خیامی شود که هم معنی ترس و بد دلی دهد و هم پنهان کند زدیدگان
روزگار در مواجهه با قضاوتهای جاعلانه چاره ای جز غیبت و پنهان کاری نمی گذاردو شاید چنین است که خیام گوید
عمریست مرا تیره و کاریست نه راست
محنت همه افزوده و راحت کم و کاست
شکر ایزد را که آنچه اسباب بلاست
ما را ز کس دگر نمیباید خواست
سالها است که درد دلا را قلم ز دم و اگر توان ابراز خون دل خو ردنهیم را نداشت در عو ض کیبورد کامپیوترم را خو ن به دل کردم ماحصل حر فهایم در یازده کتاب " سولماز"و"عرو س قولنامه ای" نو شتم ( اکر از این دوکتاب می خو اهید بدانید به سایت www.iketab.comمراجعه کنید )و کتاب " دختر ی در قاب پنجره" و " ذهن قهرمان"( www.iiketab.com) است و كتاب " ترانه هاي بيوه " و عشق ناخدا و یک قصه بیش نیست و بانوی سرزمین من و قصه های من و آیلی و رفیق اینتر نتی و شعر بازی های من نجوای من در کنار این نو شته ها صدها مقاله در نشر یه های مختلف داشته ام ابرار ور زشی و صبح ورزش و جهان فو تبال و گل موفقیت و شبکه و... و حالا در سایت و پیشکسوتان فوتبال ایران می نو یسم اما خاطرات ناخدا تورج از جنس دیگر ی است امیدواریم شما هم این گو نه فکر کنید